نوشته‌ها

نیروی کار استارت آپ

چرا از هر ۱۰ استارتاپ ۹ تا شکست می‌خورند؟

از هر ۱۰ استارتاپ ۹ تا شکست می‌خورند. این یک واقعیت تلخ در دنیای استارتاپ‌ ها است. اما به نفع شماست که به این واقعیت فکر کنید. شاید حتی لازم باشد کارآفرینان داستان شکست استارتاپشان را قبل از شروع کسب و کار جدید بنویسند!

چرا؟ چون هر کارآفرین ِخوش‌بین هم هر از چندی به یک جرعه واقعیت نیاز دارد. هدف از ارائه‌ی این آمار تلخ، دلسردکردن کارآفرینان از ادامه‌ی فرآیند کارآفرینی که در پیش گرفته‌اند نیست. هدفِ مهم، اتفاقاً تشویق کارآفرینان به هوشمندانه‌تر و سخت‌تر کارکردن است.

نیروی کار استارت آپ

خصوصیات استارتاپ‌هایی که موفق می‌شوند چیست؟

استارتاپ‌های موفق خصوصیات مثبت متعددی دارند. نوشتن تمامی آن‌ها در این مطلب امکان‌پذر نیست، ولی در ادامه به مهم‌ترین ویژگی‌های یک استارتاپ موفق اشاره می‌شود:

۱. محصول یا خدمات ارائه‌شده باب میل بازار است.

طبق گزارش نشریه Fortune “دلیل اصلی” شکست استارتاپ‌ها این است که “محصولی می‌سازند که هیچ‌کس آن را نمی‌خواهد!” یک تحقیق دیگر که دلایل شکست استارتاپ‌ ها را مطالعه کرده نشان داد که ۴۲% استارتاپ‌ها “بی‌نیازی بازار نسبت به محصول” ارائه شده را بزرگترین علت شکست خود دانستند.

اگر قرار است وقت خود را صرف ساختن محصول یا ارائه‌ی خدماتی بکنید، برای اطمینان از به‌دردبخور بودن آن حتماً بازار را بررسی کنید. ایده‌ ی محصول یا خدمات مورد نظر را ارزیابی کنید سپس برای ساختن یک کسب و کار بر آن اساس وقت و انرژی بگذارید.

۲. کارآفرین موفق «هیچ چیزی» را نادیده نمی‌گیرد.

Dijiwan یک استارتاپ موفق در حوزه بازاریابی دیجیتال بود. تنها ۶ ماه بعد از اینکه نیم میلیون یورو جذب سرمایه کرد شکست خورد و به کار خود پایان داد. کارآفرین و رهبر این کسب و کار بعد از اتمام فعالیت استارتاپ خود نوشت:

“ایده‌ی خوب، محصول عالی و گروه فنی قوی تضمین کننده‌ی دوام یک کسب و کار نیست. فرآیند کسب و کار و مسائل شرکت تنها صرف اینکه بخشی از شغل و مسئولیت تعریف شده‌ی رهبر آن کسب و کار نیستند، نباید از سوی او نادیده گرفته‌شوند. غفلت از این موارد در نهایت می‌تواند آینده شرکت را نابودکند.”

عجیب است! آنها محصولی عالی داشتند، گروه فنی‌شان هم قوی بود؛ پس چه چیزی کم داشتند؟

نگاهی دقیق‌تر به استارتاپ Dijiwan دلیل اصلی را مشخص می‌کند؛ آنها ابعاد کلیدی فرآیند کسب و کار و “عوامل کسالت‌آور” را نادیده گرفته‌بودند. مدیرعامل یا کارآفرین اصلی تصور می‌کند “کار من رهبری کسب و کارم است”. مدیر ارشد بازاریابی فکر می‌کند “کار من بازاریابی است.” توسعه دهنده‌ی ارشد فکر می‌کند “کار من کدنویسی است.”

اما یک استارتاپ نمی‌تواند مسئولیت‌هایش را تنها به این شکل تقسیم کند. در یک استارتاپ یک مساله طبیعی وجود دارد: “نقش‌ها و مسئولیت‌ها در استارتاپ‌ با هم تلاقی دارند”. مسائل کوچک می‌تواند تبدیل به مسائل بزرگ شود. بعضی از مهم‌ترین اجزاء استارتاپ همان مسائل کوچک مزاحم ِفرآیند کسب و کار، طرح کسب و کار و مقیاس‌پذیری هستند.

کارآفرینان موفق بر روی کسب و کار خود کار کنند، نه درون آن! [باید بر تمامی مسایل اشراف داشته‌باشید، جوری که انگار از بالا در حال نگاه کردن به استارتاپ خود هستید.] آن دسته از قرعیاتی که گیرکردن در آن‌ها باعث دورشدن تمرکز کارآفرین و اعضای فنی گروه از مسایل مهم می‌شود مواردی از قبیل تلفن‌ها، جلسات متعدد و بی‌‌اهمیت، ایمیل‌های پرشمار و بی‌ارزش و امثال آن هستند.

۳. رشد استارتاپ به‌سرعت اتفاق می‌افتد.

چه کسی می‌گوید رشد سریع پایدار نیست؟ مهم‌تر از آن، رشد سریع استارتاپ برای چه کسی مهم است؟

رشد، آن هم رشد سریع، اتفاقی است که همه‌ی کارآفرینان آرزوی آن‌را دارند. سرمایه‌گذاران هم آن‌را دوست دارند و به آن نیاز دارند. بازار نیز گاهی رشد سریع را می‌خواهد. رشد سریع یک کسب و کار نشانه‌ی یک ایده‌ی عالی در بازاری داغ است.

کارآفرینان استارتاپ تعطیل‌شده‌ی Wantful اعتراف کردند که “رشد سریع لازم برای تضمین سرمایه‌ی مخاطره‌پذیر مراحل بعدی جذب سرمایه” را به‌دست نیاوردند. کسب و کار آن‌ها به سرمایه نیاز داشت، اما وقتی شرکتشان نتوانست با آن سرعت لازم رشد کند، صلاحیت دریافت سرمایه‌ی بیشتر را از دست دادند. پایان کارآفرینی آن‌ها از همان لحظه شروع شد!

یک استارتاپ موفق به‌طور معمول بعد از هر مرحله از رشد، با سرعت و شدت بیشتری مجدداً رشد می‌کند. در واقع باید این‌گونه باشد. یک استارتاپ نباید خودش را با رشدی ناچیز در زمانی طولانی فریب بدهد. اگر بعد از مدت مشخصی رشد لازم حاصل نشد، به‌احتمال زیاد هرگز حاصل نخواهدشد. استارتاپی که رشد نمی‌کند در حال کوچک شدن است.

دومین دلیل عمده‌ی شکست استارتاپ‌ها این بود که “منبع مالی آنها تمام می‌شد”. چرا؟ چون با سرعت کافی رشد نکرده‌بودند. برخی از بزرگ‌ترین قاتلین استارتاپ‌ها باختن به رقیب (رقبا)، از دست دادن مشتریان و اعضای اصلی گروه و از دست دادن شور و شوق ادامه‌ی کار است؛ اگر استارتاپ شما بتواند با سرعت مناسب رشد کند، می‌توانید با روش‌های موثر این عوامل کشنده را دور بزنید!

رشد سریع در اوایل کار، نشانه‌ی مطمئن برای موفقیت آتی است.

۴. یک گروه موفق می‌داند چگونه خود را بازیابی کند.

هر استارتاپی توسط گروهی از آدم‌ها حمایت می‌شود. هرچه این گروه متنوع‌تر باشد شانس بیشتری برای موفقیت آن استارتاپ وجود دارد.

“تنوع” معمولاً در قالبی محدود تعریف می‌شود: داشتن بیش از یک مهارت یا استعداد. تنوع در محیط یک استارتاپ چیزی بیشتر از مجموعه‌ مهارت‌های افراد را در بر می‌گیرد. در کارآفرینی در مقیاس استارتاپ‌ها، تنوع شامل ذهنیت اعضا هم می‌شود. گروه‌های استارتاپی باید توانایی تغییر محصول، تطبیق با طرح‌های مختلفی که برای جبران مافات لازم است، پذیرش روش‌های جدید بازاریابی، تغییر صنعتی که در آن فعالیت می‌کنند، تعویض نام تجاری کسب و کار و یا حتی تخریب کامل کسب و کار و شروع از صفر را داشته باشند.

یکی از مهم‌ترین مسائل، بهبود یافتن بعد از آسیب‌های کسب و کار است؛ آسیب‌های از قبیل از دست دادن سهم در بازار، مشتریان ناراضی، ترک کارمندان تاثیرگذار و … . استارتاپ‌هایی که اعضای گروه آن می‌توانند در کنار هم و با هم آن استارتاپ را بازیابی کنند، توانایی منحصربه فرد همکاری در شرایط وخیم را دارا هستند.

استارتاپ‌هایی که چند بنیان‌گذار دارند در مقایسه با شرکت‌های تک کارآفرین شانس بیشتری برای موفقیت دارند. در این‌گونه استارتاپ‌ها، مسئولیت پاسخ‌گویی اعضا بیشتر است و این کمک می‌کند بعد از چالش‌های مقطعی با همکاری هم شرایط مساعد بازیابی شود. برعکس، استارتاپ‌هایی که توسط یک کارآفرین ایجاد و اداره می‌شوند در صورتی‌که دچار چالش‌های کارآفرینی بشوند شرایط به مراتب سخت‌تری برای خروج از بحران دارند. به‌علاوه، داشتن چند شریک تجاری به معنی داشتن چند تخصص اضافه‌تر است که به بازیابی کسب و کار بعد از بحران کمک می‌کند.

نتیجه‌گیری

اگر استارتاپ شما در بازار دوام بیاورد خوش‌شانس بوده‌اید. توانسته‌اید کاری را انجام دهید که ۹۰% کارآفرینان و کسب و کار های نوپا از پس آن برنمی‌آیند.

اگرچه شانس هم نقش بزرگی در موفقیت شرکت‌هایی مثل گوگل و فیسبوک بازی کرده است، اما دلایل متعددی برای موفقیت این استارتاپ‌ها وجود دارد. آنها محصولی دارند که نیازی را برآورده می‌کند، آنها چیزی را نادیده نمی‌گیرند، سریع رشد می‌کنند و از ضربات سخت زندگی استارتاپی جان سالم به در می‌برند و به سرعت خود را بازمی‌یابند. اگر در کارآفرینی، این چهار خصوصیت را دارید، خودتان را برای موفقیتی بزرگ مهیا کرده‌اید.

معرفی کارآفرین ایرانی و مدیرعامل کمپانی ناگانیدلز

معرفی کارآفرین ایرانی و مدیرعامل کمپانی ناگانیدلز

دکتر مهدی یزدان‌پناه و استارتاپ او، ناگانیدِلز، در حوزه‌ی فناوری عالی (High Technology) یک نمونه‌ی موفق از کارآفرینی و استارتاپ‌هایی است که در حوزه‌های دیگر راه‌اندازی شده‌اند. مهدی یزدان‌پناه فارغ‌التحصیل رشته‌ی کارشناسی فیزیک از دانشگاه صنعتی شریف در سال ۱۹۹۸ و کارشناسی ارشد فیزیک از دانشگاه شهید بهشتی در سال ۲۰۰۱ است. او سپس برای ادامه‌ی تحصیل در مقطع دکتری به ایالات متحده و دانشکده‌ی مهندسی الکترونیک دانشگاه لوییویل کنتاکی رفت و در سال ۲۰۰۶ موفق به کسب مدرک دکترای خود شد. دکتر یزدان‌پناه در سال ۲۰۰۷ استارتاپ ناگانیدلز را راه‌اندازی کرد و در طول هفت سال فعالیت این کمپانی موفقیت‌های بسیاری را به‌دست آورده است. علاوه بر این موفقیت‌ها، مهدی یکی از ۱۳ برگزیده‌ی بنیاد کافمن برای شرکت در دوره‌های آموزشی این بنیاد بود که به گفته‌ی او تجارب و آموزه‌های مفیدی را برای او به ارمغان آورد. دکتر مهدی یزدان‌پناه در گفتگوی زیر از نحوه‌ی شکل‌گیری استارتاپ ناگانیدلز، خاطرات، سختی‌ها و تجربیات کارآفرینی خود سخن گفت.

معرفی کارآفرین ایرانی و مدیرعامل کمپانی ناگانیدلز

از ماجرای کارآفرینی و استارتاپی که راه‌اندازی کردید شروع کنیم. از ایده، نحوه شکل‌گیری، تشکیل گروه و راه‌اندازی‌ Nauga Needles صحبت بفرمائید.

داستان از سال ۲۰۰۴ شروع شد. یک روز در آزمایشگاه دانشگاه برای یکی از تحقیقات مشغول کار بودم و خیلی اتفاقی مقداری گالیُم را روی فیلمی از نقره قرار دادم. یک ساعت بعد بدون آنکه کار خاصی روی آن فیلم نقره انجام داده باشم یا دمای اتاق یا شرایط را تغییر داده باشم، متوجه شدم رنگ آن تغییر کرده است. فیلم را زیر میکروسکوپ گذاشتم و دیدم یک سری سوزن (Needle) به‌صورت رندم به‌وجود آمده است. موضوع را با استاد مشاورم (Dr.‎ Robert Cohn) در میان گذاشتم. ایشان خیلی به موضوع علاقمند شد و من را تشویق کرد که راهی برای تبدیل رشد رندمی سوزن‌ها به رشد گزینشی آن‌ها پیدا کنم. یک‌بار موفق به انجام این‌کار شدم و ابزاری که درست کردم به درستی عمل کرد، ولی بعد از آن هر چه تلاش کردم دیگر تکرار نشد. اما ناامید نشدم؛ به نظر من هر چیزی یک‌بار عمل کند باز هم می‌تواند اتفاق بیفتد. بعد از چند ماه سرانجام موفق به رشد گزینشی این سوزن‌ها شدم.

درباره‌ی این نانو سوزن‌ها بد نیست اشاره کنم که قطر آن‌ها تقریباً یک هزارم قطر موی سر انسان است! از این سوزن‌ها برای استفاده در میکروسکوپ‌های نیروی اتمی، ابزارهای کنترل کیفیت در کارخانجات نیمه‌رسانا و مراکز تحقیقاتی بیوپزشکی بهره می‌گیرند.

بعد از اتمام دکترا مدتی برای یافتن کار جستجو کردم. آن زمان حتی فکر پیگیری ایده‌ی آن نانو سوزن‌ها را هم نمی‌کردم. گمان می‌کردم برای یک ایرانی که با ویزای دانشجویی در آمریکا زندگی می‌کند و سابقه‌ی کسب و کار هم ندارد و پس‌اندازش هم تنها ۵۰۰ دلار است کارآفرینی و راه‌اندازی کسب و کار اصلاً امکان ندارد. بعد از کلی جستجو برای پیدا کردن کاری مرتبط با رشته‌ی تحصیلی به جز یکی دو فرصت شغلی که آن هم در کالیفرنیا بود، هیچ موقعیتی در لوییویل پیدا نکردم. این باعث شد مجدداً بنشینم و با خودم فکر کنم به اینکه آیا اصلاً فردی که تا مقطع دکترا درس خوانده باید به دنبال شغلی بگردد یا تعهد اجتماعی حکم می‌کند که خود شغلی تولید کند؟ این شد که برگشتم به همان ایده‌ای که در سال ۲۰۰۴ شکل گرفته‌بود و به صورت جدی شروع به پیگیری کار کردم. نتیجه شکل‌گیری ناگانیدلز بود.

درباره‌ی اسم کمپانی هم باید بگویم که در سال ۲۰۰۷ موقع ثبت شرکت، به دنبال یک اسم خاص می‌گشتیم که ترکیبی از کلمه نانو هم در آن موجود باشد. متوجه شدیم این‌قدر شرکت‌های مختلف با اسامی ترکیبی با نانو وجود دارد که صرف‌نظر کردیم و به پیشنهاد استاد مشاورم ناگانیدلز را که ترکیبی است از نانو، گالیم، گولد (طلا) و نیدلز (سوزن‌ها) انتخاب کردیم.

نحوه‌ی تشکیل گروهمان هم بدین شکل بود که در یک سال اول به تنهایی کارهای مربوط به استارتاپ را به پیش می‌بردم. در سال ۲۰۰۸، تقریباً یک سال بعد از راه‌اندازی رسمی استارتاپ و تقریباً یک سال قبل از نقل مکان به ساختمان جدید ناگانیدلز، به این نتیجه رسیدم که باید چند نفر را استخدام کنم. چون چیزی که به وضوح مشاهده کرده بودم این بود که سرمایه‌گذاران، چه دولتی چه خصوصی، استارتاپ‌های تک‌نفره را جدی نمی‌گرفتند. در آن زمان دو نفر را به گروه اضافه کردم. گروه ما به مرور افزایش پیدا کرد و امروز علاوه برا سه بنیان‌گذار و اعضای هیأت مشاور، شش کارمند تمام‌وقت و چهار کارمند نیمه‌وقت در ناگانیدلز مشغول به کار هستند.

معرفی کارآفرین ایرانی و مدیرعامل کمپانی ناگانیدلز

با این حساب آیا هنوز هم Nauga Needles یک استارتاپ به شمار می‌رود؟

نه خیر. ما چون تقریباً از سال ۲۰۱۰ به سودآوری رسیدیم و محصولاتمان هم مشخص و متعدد است دیگر در طبقه‌بندی استارتاپ‌ها قرار نمی‌گیریم. در حوزه‌ی فناوری عالی یا High-tech معمولاً روال به این شکل است که استارتاپ‌ها بعد از چند سال فعالیت توسط کمپانی‌های بزرگ خریداری می‌شوند. دلیلش هم هزینه‌ی بسیار بالای خریداری دستگاه‌ها و محل تولید است. ما البته از همان روز اول محصول داشتیم، ولی خب بین سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۰ برای تولید ابزار و مکان مجزا نداشتیم و اکثر درآمد استارتاپ متعلق به دانشگاه بود. با استفاده از وام‌ها و کمک‌هزینه‌هایی که از این‌ور و آن‌ور جذب کردیم محل و دستگاه‌های لازم برای تولید را تهیه کردیم و همان‌طور که گفتم از سال ۲۰۱۰ تقریباً به سودآوری رسیدیم و خلاصه در حال حاضر یک کمپانی فناوری عالی کوچک هستیم.

در این راه چه اشتباهات قابل ذکری مرتکب شدید؟ این اشتباهات چه درسی را به همراه داشت؟

بزرگترین اشتباهی که در حال مرتکب شدن بودم و البته خوش‌بختانه اتفاق نیفتاد این بود که نزدیک بود ظرف یک روز ۵۰% کمپانی‌ام را از دست بدهم!

موقع ثبت و راه‌اندازی، سه نفر بودیم؛ خودم، استاد مشاورم و یک آقای دیگری که آن زمان قرار بود شریک من در این استارتاپ بشود. من حساب کرده بودم ۲۵% برای سرمایه‌گذاری که بعداً پیدا می‌کنیم کنار بگذارم و ۷۵% باقیمانده‌ی سهام را بین خودم و آن دو نفر تقسیم کنم. من پیشنهاد را شفاهی داده بودم و آن آقایی که آن زمان قرار بود با گرفتن ۲۵% سهام وارد شرکت شود، خوش‌بختانه منصرف شد (البته الان می‌گویم خوشبختانه!) استادم نیز به دلیل قوانین دانشگاه و البته عدم تمایل خودش از پذیرفتن سهام امتناع کرد و تنها در همان هیأت مشاوره باقی ماند. خلاصه شانس آوردم که یک‌هو نصف سهام استارتاپم را بذل و بخشش نکردم.

باز به همین منوال، چند وقت بعد هم دو دانشجوی MBA که به استارتاپ ما علاقمند شده بودند برای شراکت تجاری اظهار تمایل کردند و من با پیشنهاد آن‌ها در ازای تزریق مبلغی پول به ناگانیدلز در ازای شراکتشان و گرفتن سهام شرکت در ازای دست‌یابی به یک سری اهداف مشخص در طول برنامه‌ای میان‌مدت و بلندمدت موافقت کردم. ولی آن‌ها هم منصرف شدند و سهام کمپانی هم‌چنان دست نخورده باقی ماند. البته خوش‌بختانه حدود یک سال بعد من شرکای تجاری خوبی پیدا کردم و بدین‌وسیله کمپانی را گسترش دادیم.

چیزی که همیشه به دوستانی که تازه قصد راه‌اندازی استارتاپ دارند می‌گویم این است که در اول کارآفرینی تنها چیزی که در اختیار دارید همین سهام کمپانی شماست و چیز دیگری در اختیار ندارید. اگر همین هم را هم بخواهید به راحتی از دست دهید دیگر چیزی برای خودتان باقی نخواهد ماند. سهام تنها اسلحه‌ی شماست، اگر دوست دارید جذب سرمایه کنید اگر می‌خواهید آدم‌های جدید به گروهتان اضافه کنید باید خیلی حواستان را جمع کنید.

اگر قرار بود Nauga Needles را دوباره از اول راه‌اندازی کنید، چه کارهایی را متفاوت از قبل انجام می‌دادید؟

ما اوایل کار نمونه‌های زیادی را ساختیم و برای مشتریان بالقوه‌ی خود ارسال کردیم. بعد فهمیدیم این‌ کار اشتباه بزرگی بود. چون کسانی که این ابزارها را مجانی دریافت کرده‌بودند قدرش را هم نمی‌دانستند. ولی آن دسته از مشتریانی که برای دریافت نمونه‌ها هزینه پرداخت می‌کردند، به ما بازخورد می‌دادند و خیلی مواقع هم محصول اصلی را خریداری می‌کردند.

اشتباه دیگر ما باز در همان اوایل کار این بود که تمرکز زیادی روی محصول داشتیم، به خصوص محصولی که خودمان فکر می‌کردیم بهترین محصول است، و در مقابل به فروش و خواسته‌های مشتریان آن توجه لازم را نکرده بودیم. بعد از سال ۲۰۱۱، ۲۰۱۰ کم‌کم به فکر این موضوع افتادیم و این کمک کرد تا توجه بیشتری به مشتریان داشته باشیم و بر مبنای نیاز مشتریان محصولات جدیدی درست کردیم. الان اگر به وبسایت ما مراجعه کنید ۱۳ خط محصول داریم، در حالی‌که در آغاز کار تنها ۴ خط محصول داشتیم که از آن ۴ تا ۳ محصول را از لیست خارج کردیم و تنها یکی از آن‌ها هم‌چنان تولید می‌شود. این تغییر رویه و تمرکز روی خواسته‌های مشتریان هم این‌طور نبود که به زمان مشخصی که رسید تصمیم بگیریم که این‌کار را بکنیم؛ اصلاً قبل از آن نمی‌دانستیم باید این کار را بکنیم. این قضیه را به مرور و به سختی یادگرفتیم؛ اینکه چطور با مشتری‌ها مصاحبه کنیم، خواسته‌ها و نیازهایشان را بفهمیم.

معرفی کارآفرین ایرانی و مدیرعامل کمپانی ناگانیدلز

اگر به گذشته برگردید دوست دارید پیش از شروع کارآفرینی چه مهارتی را به‌ مهارت‌های خود اضافه کنید.

من چون بلافاصله بعد از اتمام درس با راه‌اندازی استارتاپ خودم کارآفرینی را آغاز کردم هیچ‌گاه این فرصت را نداشتم که برای یک کمپانی بزرگ کار کنم و تجربه کنم که کمپانی‌های بزرگ چطور کار می‌کنند. این هنوز برای من یک علامت سوال است. اگر چه در این مدت خیلی چیزها یاد گرفتم، ولی دوست داشتم می‌شد قبل از کارآفرینی یکی دو سال در یکی از ۵۰۰ کمپانی‌ Fortune کار می‌کردم. مثلاً به عنوان یک مهندس ساده کار در چنین کمپانی‌هایی را تجربه می‌کردم بعد استارتاپ خودم را راه‌اندازی می‌کردم. ولی خب، این احتمال هم وجود داشت که اگر چنین اتفاقی می‌افتاد به دلیل فشار کار و نبود زمان کافی، وقتی هم باقی نمی‌ماند برای فکر کردن به راه‌اندازی استارتاپ و کارآفرینی. خلاصه ای‌کاش می‌شد این دو را با هم داشت.

مشتریان شما قشر خاصی هستند؛ محققان کارخانجات صنایع نیمه‌رسانا، بیوپزشکی، فیزیک و مهندسان نانومکانیک. بازاریابی برای نفوذ و فروش محصول به این قشر چگونه است؟

در همان سال ۲۰۰۷ که استارتاپ را شروع کردیم، با استفاده از گوگل و جستجوی اینترنتی دو سه هزار ایمیل از مشتریان بالقوه‌ی محصولاتمان را تهیه کردم و شروع کردم به فرستادن ایمیل برای آنها و از این راه استارتاپ خودمان و محصولاتی که تولید می‌کردیم و کاربردهای آن‌ها را معرفی کردم. تکنیک‌ها و نرم افزارهای ارسال ایمیل‌های انبوه را بلد نبودم. حتی ایمیلمان روی یاهو بود. شبی صد ایمیل می‌توانستم ارسال کنم. از این صد ایمیل، شاید یکی به مشتری و فروش نهایی محصول منتهی می‌شد که البته آمار بدی هم نبود.

اما بعد در سال ۲۰۰۹ گروه را قوی کردیم، نرم افزار بهتری گرفتیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که باید مدیر فروش داشته باشیم و آقای پویا ابتهاج به گروه ما اضافه شد که بعد از حضور ایشان نتایج خیلی خوبی هم به‌دست آوردیم. بازاریابی اینترنتیمان را بهبود دادیم، از گوگل ادوردز و تکنیک‌های بهینه‌سازی موتور جستجو استفاده کردیم. در نمایشگاه‌های مربوطه نیز غرفه اجاره می‌کنیم و با سخنرانی‌ها و صحبت‌هایی که انجام می‌دهیم نام تجاری و محصولاتمان را به مشتریان بالقوه معرفی می‌کنیم.

گویا شما برنده‌ی مسابقه “طرح کسب و کار” و چند جایزه و کمک‌هزینه برای راه‌اندازی استارتاپ خود هم شده‌اید. نظر شما درباره تهیه‌ی “طرح کسب و کار” چیست؟ توجه به چه نکاتی ضروری‌ست؟

حقیقت این است که داشتن طرح کسب و کار لازم است. هر چند این طرح نباید خیلی سفت و سخت و غیرقابل تغییر باشد. یک طرح کسب و کار خوب باید قابلیت تغییر و به‌روز شدن داشته باشد. طرح کسب و کار ما در اوایل عین کتاب مقدس ما بود! مدام برای ارزیابی موفقیت و اهداف و برنامه های آتی به آن مراجعه می‌کردیم.

ما مدام طرح کسب و کار خود رو به‌روز می‌کردیم. خیلی مواقع سرمایه‌گذارها و بانک‌ها و موسسات مختلف طرح کسب و کار طولانی و جامع نمی‌خواهند و مهم هم نیست. در کنار طرح کسب و کار، ارائه‌ی شفاهی شما و بررسی اعضا گروه و شخصیت شما هم برای سرمایه گذارها مهم است.

ضمن تشکر از حضور شما در این مصاحبه، در پایان، به‌عنوان یک کارآفرین توصیه‌ی شما به علاقمندان راه‌اندازی استارتاپ‌ها و کارآفرینان تازه‌کار که این مصاحبه را می‌خوانند چیست؟

همه قبل از شروع کارآفرینی یا در اوایل آن خیلی نگرانند. از اتفاقاتی که قرار است رخ بدهد می‌ترسند و نگران هستند که نکند به موفقیت نرسند و وقتشان را از دست بدهند و از این جور فکرها. در صورتی‌که بدترین حالت ممکن چه می‌تواند باشد؟ شما یک استارتاپ راه‌اندازی کرده‌اید و شکست می‌خورد. کار را تعطیل می‌کنید. غیر از این است؟ اما در آن دو سه سالی که دنبال کار و فعالیت کارآفرینی بودید این‌قدر تجربه پیدا می‌کنید که واقعاً ارزشمند است. پس اولین توصیه من این است که نباید بترسند.

دوم اینکه اگر واقعاً یک ایده‌ای دارید که مطمئنید می‌شود از آن پول درآورد، حتماً آن‌را پیگیری کنید و دنبالش بروید. بقیه موارد در ادامه‌ی کارآفرینی شما جور می‌شود؛ سرمایه، استخدام نیرو و تشکیل گروه استارتاپ همه و همه در ادامه اتفاق می‌افتد.

سوم اینکه اگر ایده‌ی کسب و کاری دارید، کارآفرینی را هم با راه‌اندازی استارتاپ شروع کردید، ولی در اولین زمانی که واقعاً برای شما مسجل شد که ایده جواب نمی‌دهد همان لحظه کار را متوقف کنید.

معرفی پدرام ثامنی، بنیان‌گذار استارتاپ Patexia

معرفی پدرام ثامنی، بنیان‌گذار استارتاپ Patexia

در این پست گفتگویی با پدرام ثامنی، بنیان‌گذار استارتاپ Patexia خواهید خواند. پدرام ثامنی در سال ۱۹۷۷ در تهران به‌دنیا آمد. لیسانسش را در رشته‌ی مهندسی الکترونیک از دانشگاه تهران دریافت کرد و برای ادامه‌ی تحصیل به کانادا رفت. در سال ۲۰۰۱ موفق شد فوق‌لیسانس مهندسی الکترونیک خود را از دانشگاه سایمون فریزر کانادا بگیرد.

سپس به دانشگاه بریتیش کلمبیا رفت و در مقطع دکترای الکترونیک به تحصیل خود ادامه داد. بعد از اتمام دکترای خود در سال ۲۰۰۵ برای کار در یک استارتاپ به سا‌ن‌فرانسیسکوی ایالات متحده نقل مکان کرد. بعد از چند سال کار، سرانجام تصمیم به راه‌اندازی استارتاپی در حوزه‌ی مالکیت معنوی و ثبت اختراعات گرفت؛ بر اساس ایده‌ای که با مشاهده‌ی ناکارآمدی‎‌های موجود در این حوزه به ذهنش رسیده‌بود.

ایده‌ای جالب و کاربردی که مشکل بسیاری از کمپانی‌های بزرگ و کوچک در زمینه‌ی مالکیت معنوی را حل می‌کند. پتکسیا امروز یک استارتاپ موفق است که با تلاش‌های مستمر پدرام و گروه مشتاق و علاقمندش به اینجا رسیده‌است.

معرفی پدرام ثامنی، بنیان‌گذار استارتاپ Patexia

با همه‌ی گرفتاری‌های معمول استارتاپ‌ها، پدرام ثامنی عزیز با دقت و صداقت مثال‌زدنی به همه‌ی سوالات روزآفرین پاسخ‌ داد و از استارتاپش، سختی‌ها، تجربیات و جزئیات سفر کارآفرینانه‌اش گفت. حرف‌هایی که برای کارآفرینان نوپا راه‌گشا و آموزنده‌ خواهد بود. گفتگو با پدرام ثامنی را در ادامه بخوانید:

کمی درباره‌ی استارتاپ خود صحبت کنید. در پتکسیا چه اتفاقی می‌افتد؟

امروزه بیش از ۸۰ درصد از بازار سرمایه‌ی ۵۰۰ سهام برتر بازار بورس نیویورک (S&P 500) از دارایی‌های نامشهود (دانش، فوت و فن، اطلاعات، مالکیت معنوی و …) تشکیل شده‌است. مالکیت معنوی یا ثبت اختراعات (پتنت‌ها)، یک گروه از دارایی‌ها شبیه انواع دیگر از قبیل املاک و مستغلات و … به حساب می‌آید که سهم بزرگی از این دارایی‌های نامشهود را شامل می‌شود. مالکیت معنوی می‌تواند برای برخی کمپانی‌ها دارایی بسیار باارزشی باشد و البته بین کمپانی‌های مختلف دست به دست شود (هیچ شرکتی به تنهایی نمی‌تواند همه چیز را از ابتدا اختراع یا خلق کند، فلذا آن‌ها معمولاً مجوز استفاده از فناوری‌های مختلف را از شرکت‌ها و موسسات پژوهشی دیگر، از قبیل دانشگاه‌ها، خریداری می‌کنند). درک این گروه از دارایی‌ها و ارزش آن‌ها موضوع کم‌اهمیت و پیش‌پاافتاده‌ای نیست، چرا که نیاز به انواع مهارت‌ها و تخصص‌های گوناگون در حوزه‌های علم، فناوری، کسب و کار و حقوقی دارد. به‌طور معمول هیچ‌کس به تنهایی قادر به درک تمامی این حوزه‌ها نخواهد بود.

پتکسیا بستری است که از قدرت فناوری و همکاری، برای حل برخی مسائل مربوط به ثبت اختراعات و مالکیت معنوی و پیگیری‌های لازم بعدی از جمله نگهداری، مدیریت، کسب درآمد، دادخواهی و … استفاده می‌کند. ماموریت ما بهره‌گیری از دو ابزار فناوری و همکاری، برای وصل‌کردن کارشناسان حقوقی و متخصصین کسب و کار به کارشناسان حوزه‌های تحصصی در تمامی زمینه‌های فنی و علمی از قبیل مهندسی الکترونیک، علوم کامپیوتر، بیولوژی، گاز و نفت و … به منظور ایجاد شفافیت و کارایی در مالکیت معنوی است.

یکی از موضوعاتی که در فرآیند ارزش‌گذاری ثبت اختراعات پیش می‌آید مساله‌ی روایی یا اعتبار آن‌هاست؛ به این معنی که آیا آن‌ها در زمان اختراع واقعاً بدیع و نو بوده‌اند؟ این کار اصلی اداره‌ی ثبت اختراع است. با این‌حال، زمانی که فکرش را می‌کنید، وقتی برای گرفتن گواهی ثبت اختراع درخواستی به این اداره‌ می‌رسد، برای بررسی آن را در اختیار یکی از کارشناسان ارزیاب خود قرار می‌دهند و معمولاً او باید در زمانی محدود و کوتاه بدیع بودن آن مفهوم را مورد ارزیابی قرار دهد. این بدان معنی است که او باید همه جا را بگردد و به زبان‌های مختلف جستجو کند تا مطمئن شود که آن ایده قبلاً وجود نداشته‌است! حال تصور کنید برخی از این ایده‌ها حاصل سال‌ها پژوهش دانشمندان در آزمایشگاه‌ تحقیقاتی یک کمپانی باشد! این خیلی کار راحتی نیست (اگر نگوئیم محال!) که آدم از هر مفهومی سر در بیاورد و بعد تمام مدارک موجود آن هم به زبان‌های مختلف را جستجو کرده و در زمانی محدود و کوتاه تصمیم‌گیری کند. در نتیجه بسیاری از ایده‌هایی که توسط اداره‌ی ثبت اختراعات گواهی ثبت دریافت می‌کنند نه روایی دارند و نه جدیدند! این موضوعی است که اغلب نادیده گرفته‌می‌شود. اما درست زمانی که یک فناوری برای یک صنعت مهم و تبدیل به جریان اصلی می‌شود (وقتی پای یک ایده‌ی چندین میلیون و یا حتی میلیارد دلاری در میان باشد)، شرکت‌ها درباره نحوه‌ی ارزیابی اداره‌ی ثبت اختراعات کنجکاو می‌شوند و درباره‌ی آن پرس و جو می‌کنند. ما این مساله را با استفاده از بستر جمع‌سپاری خود حل کرده‌ایم:

– جمع‌سپاری به کارشناسان:

پتکسیا برای هر فناوری مورد سوال، یک مسابقه‌ی فنی برگزار می‌کند و از اعضای خود، جمعیتی بیش از ۱۰ هزار کارشناس در سرتاسر دنیا، می‌خواهد که در این مسابقه شرکت کرده و منابع فنی معتبر که توصیف‌کننده‌ی فناوری مربوطه باشند را پیش از زمان بایگانی شدن ثبت اختراع پیدا کنند. برای هر مسابقه جایزه‌ی با ارزشی از ۳۰۰۰ دلار تا گاهی حتی ۲۵۰۰۰ دلار اختصاص می‌یابد. این جوایز و مهلت شرکت در مسابقه توسط شرکتی که خواهان اطلاعات مذکور است و بر اساس پیشنهادی که پتکسیا بر مبنای تجارب قبلی و پیچیدگی هر مسابقه ارائه می‌دهد، تعیین می‌گردد.

علاوه بر این، پتکسیا از بستر جمع‌سپاری خود برای حل مشکلات فنی دیگر شرکت‌ها و حتی انجام تحقیقات بازار در زمینه‌های مختلف نیز استفاده می‌کند.

ما هم‌چنین یک بستر دیگر برای ارائه‌ی خدمات مشاوره‌ای مستقیم نیز داریم:

– “ارتباط”: بستری است که پتکسیا از ان برای ایجاد ارتباط مستقیم بین یک کارشناس و یک کسب و کار جهت ارائه‌ی خدمات مشاوره استفاده می‌کند. کارشناسی که برای پتکسیا و در راستای حل مشکل فنی مشتریان کار می‌کند. اکثر اوقات این ارتباط می‌تواند به‌صورت از راه دور، حتی برای مشتریانی که در کشورهای دیگر قراردارند، برقرار شود.

چطور شد از پتکسیا سر درآوردید؟

بعد از اینکه دکترای خود را در رشته‌ی مهندسی الکترونیک از دانشگاه بریتیش کلمبیا گرفتم، بیشتر به دنبال موقعیت‌هایی می‌گشتم که این شانس را به من می‌دادند تا خودم را بهتر بشناسم. من همیشه مجذوب فناوری بودم، به همین دلیل می‌خواستم به یک کمپانی فناوری و ترجیحاً در حوزه‌ی تحصصی خودم، یعنی نیمه‌هادی‌ها (Semiconductor)، بپیوندم؛ این به من امکان رشد سریع‌تری هم می‌داد. کمپانی International Rectifier یک کمپانی سازنده‌ی نیمه‌هادی‌ها و مستقر در لوس‌انجلس بود که برنامه‌ای خاص با عنوان “برنامه‌ی چرخشی” (Rotation Program) داشت. این برنامه به شما امکان جابه‌جایی درون شرکت و انتخاب نقش‌ها و مسئولیت‌های مختلف و دو سال کار در بخش‌های متفاوت را می‌داد. با خود فکر کردم این می‌تواند یک موقعیت ایده‌آل باشد چرا که به من کمک می‌کرد تا نقش‌های متفاوتی را درون یک کمپانی تجربه کنم. پس می‌توانستم تصمیمات آگاهانه‌تری درباره اهداف و برنامه‌های بلندمدت خود بگیرم. لذا در مِی ۲۰۰۷ به عنوان مهندس طراح مدار به این کمپانی پیوستم. (این کمپانی به تازگی توسط شرکت Infineon خریداری شد.)

بعد از ۶ ماه تصمیم گرفتم به دپارتمان مالکیت معنوی بپیوندم؛ بخشی که نسبت به آن کنجکاو بودم و شناخت خوبی از آن نداشتم. در عرض چند ماه اوضاع شرکت تغییر کرد و رئیسم (معاون بخش مالکیت معنوی و صدور مجوز) مجبور به ترک موقعیت خود شد. من پیشنهاد جایگزینی او را دریافت کردم و اگرچه موقعیت بسیار چالش‌برانگیزی بود، تصمیم گرفتم پیش از آن‌که آن دوره‌ی دو ساله‌ی “برنامه چرخش” پایان بپذیرد، آن موقعیت را برعهده بگیرم. حدوداً سه سال دپارتمان مالکیت معنوی را مدیریت کردم و در این بین چیزهای زیادی درباره‌ی این صنعت و کمبودهای موجود در آن آموختم. در ژانویه ۲۰۱۰، شروع به بازی با ایده‌ی راه‌اندازی یک شرکت برای حل مسائل مربوط به مالکیت معنوی و ثبت اختراعات و شفاف‌تر و کاراتر کردن این سیستم کردم. در نهایت، در جون ۲۰۱۰، به این نتیجه رسیدم که ادامه‌ی کار بر روی این ایده نیاز به تعهد تمام وقت من دارد. International Rectifier را ترک کردم و به‌صورت رسمی در جون ۲۰۱۰ پتکسیا را راه‌اندازی کردم. در ارائه‌ای که در یکی از برنامه‌های تِد داشتم از دوران کودکیم و سوابق تحصیلی قبلیم در ایران و کانادا بیشتر توضیح دادم که می‌توانید این ویدئو را از اینـجــا مشاهده کنید.

از تجارب کارآفرینانه خود در پتکسیا بگوئید؛ از تجارب گران‌بهایی که از همان روزهای آغازین تا امروز کسب کردید.

من کارآفرینی را مثل سفری می‌بینم که شما را به آدم دیگری متحول می‌کند! این تحول تدریجی است و زمان می‌برد ولی در طول این فرآیند شما تجارب قابل ملاحظه‌ای در زمینه‌های مختلف یک کسب و کار به‌دست می‌آورید؛ از خلق یک ایده و مفهوم گرفته تا اجرا و مدیریت آن. کارآفرینی البته یک تحول آسان نیست و نیازمند فداکاری و تعهد است. تحولی که نه تنها شما و کسب و کارتان را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد، بلکه بر زندگی و نوع نگاه شما به جهان نیز تاثیر می‌گذارد. با علم به ماموریت و مقصد خود وارد این سفر می‌شوید، و ممکن است راه و مسیر را از پیش ندانید. در این سفر آدم‌های زیادی را ملاقات می‌کنید که بر مسیر شما تاثیر مثبت می‌گذارند و در مواقع لازم شما را در چرخش به سمت مسیرهای درست برای رسیدن به مقصد نهایی هدایت می‌کنند. اگر کاملاٌ به هدف خود متعهد باشید (که البته باید هم این‌گونه باشد!)، با چالش‌های بسیاری مواجه می‌شوید که نمی‌دانید چگونه باید بر آن‌ها غلبه کنید؛ اما وقتی ماموریت خود را همیشه در ذهن داشته باشید، بالاخره راهی برای حل مشکلات و غلبه بر آن‌ها پیدا خواهیدکرد. از آن‌جا که ما سوابق و پیش‌زمینه‌های کاری و تحصیلی متفاوتی داریم و احتمالاً هر یک در شرایطی متفاوت این مسیر را آغاز می‌کنیم، با چالش‌های مختلف و متفاوتی روبه‌رو می‌شویم. بعضی از ما سابقه‌ی فنی داریم، برخی پیش‌زمینه‌ی کسب و کار و عده‌ی زیادی هم سوابق مختلف دیگری دارند. برخی با یک شریک کسب و کار خود را راه‌اندازی می‌کنند؛ برخی از همان ابتدا به سرمایه دست‌رسی دارند.

یک نکته‌ی مشترک بین همه‌ی کارآفرینان اما، “تعهد” به ماموریتی است که در پیش گرفته‌اند. به‌عنوان مثال، من با پیش‌زمینه‌ی فنی (نه البته برنامه‌نویسی تحت‌وب، هرچند که یادگرفتن آن برای آدمی با سابقه‌ی من راحت‌تر از یادگیری آن توسط فردی با پیش‌زمینه‌ی حقوقی یا بازاریابی بود) وارد کار شدم؛ در عوض هیچ تجربه‌ای در بازاریابی و فروش نداشتم. اما وقتی زمانش فرا رسید و نتوانستم فرد مناسبی برای این کار پیدا کنم، فهمیدم که تنها راه رسیدن به مقصد (و انجام ماموریت!) این است که خودم این مهارت‌ها را یادبگیرم و اجرا کنم. یک جاهایی اوضاع این‌قدر بحرانی بود که مجبور بودم خودم به تنهایی بیش از صد تماس فروش در یک روز برقرار کنم. شما به عنوان یک کارآفرین فردی خواهید بود که مجبور است در آن واحد چندین نقش را بر عهده بگیرد. با شروع کارآفرینی ریسک بزرگی را متقبل می‌شوید، ولی از همان روز اول با تمام توان و سرعت برای کاهش آن ریسک تلاش خواهید کرد تا ابهامات و اوضاع نامعلوم کسب و کارتان را به حداقل برسانید. این بدان معنی‌ست که شما باید یک تحلیل‌گر باشید و درست در زمانی که نقش‌های مختلفی را برعهده گرفته‌اید و کارهای متفاوتی انجام می‌دهید، یک راهی هم برای اندازه‌گیری موفقیت خود پیدا کنید و به‌طور مستمر برای بهبود آن بکوشید.

لطفاً برخی از اشتباهاتی که در دوران کارآفرینی مرتکب شدید و درسی که از آن‌ها گرفتید را تعریف کنید.

اگرچه ممکن است کلیشه‌ای به نظر بیاید، ولی داشتن “تمرکز” برای هر استارتاپی بسیار مهم است. یک کارآفرین، بنا به تعریف، فردی‌ست که پروژه‌ای را که تا به حال انجام نشده آغاز می‌کند و در این راه با ابهامات بسیاری مواجه است: “آیا بازار این ایده‌ی جدید را می‌پذیرد؟ آیا مشتریان از آن استفاده خواهند کرد؟ آیا محصول جدید کار خواهد کرد؟”

پس این خیلی مهم است که متمرکز بمانید و تنها بر روی مشکل اصلی که تاکنون حل‌نشده تمرکز کنید. احتمالاً موارد بسیار دیگری هم هست که از آن‌ها سر در نمی‌آورید؛ اگر تشخیص دادید این موارد برای رسیدن به موفقیت لازم‌اند یا باید آن‌ها را یادبگیرید، یا باید از دیگران درخواست کمک کنید (اگر مقدور بود بهتر است که درخواست کمک کنید! چرا که نباید به قول معروف چرخ را دوباره اختراع کرد و اساساً وقتی هم برای انجام آن ندارید). در غیر این‌صورت باید آن موضوع را از دستور کار خود خارج کنید و تنها بر روی مهم‌ترین ابعاد کسب و کار که به هیچ وجه امکان حذف آن‌ها وجود ندارد تمرکز کنید. شما می‌توانید بعداً، زمانی که به تمام مسائل مهم و حیاتی ترتیب اثر دادید، امور ناتمام را بازبینی کنید.

در آغاز، ما سعی کردیم خودمان را به اندازه‌ی همه مسائل کش بدهیم و تمرکز خود را به‌صورت موازی و هم‌زمان بر روی چندین موضوع قرار دهیم. این کار اشتباه بود و به ما اجازه نداد تا بر روی کاری که همه‌ی توجه و حواس ما را می‌طلبید تمرکز کنیم. اگر قصد راه‌اندازی استارتاپی را دارید و تجربه‌ی قبلی هم ندارید، کتاب خوبی با عنوان “استارتاپ ناب” نوشته‌ی اریک ریس وجود دارد که بسیار مفید و کاربردی است.

شاخص‌های سنجش موفقیت در پتکسیا چیست؟

گمان می‌کنم شاخص‌های موفقیت از یک نگاه بیرونی برای تمامی استارتاپ‌ها و کسب و کارها همیشه یکسان است: شاخص موفقیت تنها “درآمد و سود” است، صرف‌نظر از این‌که چگونه حاصل شده‌اند. اگر در فضای کسب و کار بمانید و بازار، مدل جدید کسب و کار یا محصول جدید شما را تائید کند و برای آن حاضر به پرداخت پول باشد، شما موفق شده‌اید. این نکته‌ی مهمی است که شما بر روی “تائید بازار” به عنوان بهترین شاخص برای موفقیت تمرکز کنید. با این حال، در کوتاه‌مدت و به‌صورت داخلی، شما همیشه می‌توانید اهداف واسطه‌ای را برای پروژه‌های مختلف و به منظور اندازه‌گیری میزان پیشرفت خود تعریف کنید. این شاخص‌ها از این کمپانی به آن کمپانی و در هر پروژه متفاوت است.

در این چهار، پنج سال سفر کارآفرینانه‌ی من، نقطه‌نظرات متفاوتی را از آدم‌های مختلف دیده‌ام. آدم‌هایی که سعی کردند موفقیت کسب و کار ما را ارزیابی کنند. به‌عنوان مثال، یک زمانی قصد داشتیم جذب سرمایه کنیم. در این راستا با چند سرمایه‌گذار ملاقات داشتم که در نهایت به‌دلایل مختلف پرچم قرمزشان را بالا گرفتند! دلایلی از قبیل محل استقرار استارتاپ ما که در لوس‌انجلس بود (و نه در سیلیکن‌ولی!) و یا این‌که من به‌تنهاییاین استارتاپ را ایجاد کرده‌بودم و شریکی در راه‌اندازی آن نداشتم یا مثلاً در جایی دیگر چون بخشی از گروه فنی و مهندسی ما خارج از آمریکا و در اوکراین مستقر بود.

در تمام این مدت، ما تمام تلاش خود را کردیم تا بر روی مساله اصلی تمرکز کنیم و به صداهای حاشیه‌ای اطراف توجهی نکنیم. این را مدیون رئیس هیئت مدیره‌ی خود آقای اردشیر ضیابخش هستم؛ کسی که در طول این مسیر مربی و راهنمای من بوده‌است.

چه چیزی برای شما الهام‌بخش است؟ چگونه خلاقیت خود را بهبود می‌دهید؟

من دوست دارم کارایی هر چیزی که دور و برم هست را افزایش بدهم. حدس می‌زنم اساساً این دلیلی بود که مهندسی را به عنوان رشته‌ی اصلی خود انتخاب کردم. هربار که حس می‌کنم در فرآیندی یک ناکارآمدی وجود دارد، برای بهبود آن الهام می‌گیرم. به همین دلیل جذب حوزه‌ی مالکیت معنوی شدم؛ چون متوجه ناکارآمدی‌های این فرآیند شدم.

از نگاه من خلاقیت، بیش از اینکه فرآیندی انقلابی باشد یک فرآیند تکاملی‌ست. من معتقدم هیچ بهبود بزرگی یک شبه اتفاق نمی‌افتد و نیازمند زمان است. پس ضمن اینکه باید نسبت به آینده بلندپروازانه فکر کنیم و چشم‌اندازی وسیع داشته‌باشیم، از واقعیت اما نباید دور شویم؛ باید برای بلند مدت برنامه‌ریزی کرد.

عامل دیگری که در بهبود خلاقیتم دخیل است، حضور افراد فوق‌العاده خلاقی‌ست که در اطراف من وجود دارند. کسانی که به من کمک می‌کنند تا استانداردهایم را افزایش بدهم. حتی اگر نتوانم این استانداردهای بالا را یک شبه به دست بیاورم، به مرور زمان حتماً به آن‌ها می‌رسم.

اگر قرار بود استارتاپ خود را دوباره از اول راه‌اندازی کنید، چه کارهایی را متفاوت از قبل انجام می‌دادید؟ قبل از آغاز این سفر کارآفرینانه، چه مهارتی را در خود بهبود می‌دادید؟

فکر نمی‌کنم تنها یک مهارت باشد که با اطمینان بگویم برای موفق شدن فقط به این یکی یا آن یکی نیاز داشتم. اگر دهه‌ی بیست سالگی خودم را صرف یادگیری چیز دیگری کرده بودم، نیاز به مهارت‌های دیگری داشتم که احتمالاً الان به آن‌ها بی‌توجه بودم! با این حال، یک ویژگی مهم برای هر کارآفرین وجود دارد؛ کنجکاوی! و این خصلت می‌تواند کمبود مهارت در هر زمینه‌ای را بیان کند. صرف‌نظر از این‌که چه‌قدر می‌دانید، چیزهای دیگری هست که از آن‌ها اطلاع ندارید. اگر کنجکاو باشید، هر روز می‌روید و می‌گردید و پیدایشان می‌کنید. به‌قول استیو جابز: “همیشه مشتاق باشید و مجنون!”

اگر باید دوباره شروع می‌کردم، نگرش خودم را در آغاز تغییر می‌دادم. صحبت‌های زیادی، به خصوص در سیلیکن‌ولی، مطرح می‌شود که درآمد خیلی مهم نیست و بالاخره یک روز از راه می‌رسد! اگرچه این برای برخی کمپانی‌ها، از قبیل فیسبوک و توئیتر، صدق می‌کند ولی من معتقدم کسب و کار در نهایت کسب و کار است و با درآمد اندازه‌گیری می‌شود. شما باید خیلی واضح و مشخص بدانید که چگونه قرار است به پول برسید. لذا اگر دوباره شروع کنم، فعالیت فروش شرکت را سریع‌تر و زودتر آغاز می‌کنم.

از چه روش‌هایی برای شناساندن و تبلیغ استارتاپ خود استفاده کردید؟ بهترین روش کدام بود؟

کسب و کار ما شبیه یک بازار روز است. ما کسب و کارهای مختلف را به کارشناسان و متخصصین مورد نیاز وصل می‌کنیم؛ چیزی شبیه واسطه‌! بنابراین از دو جهت هم به بازاریابی و هم به فروش نیاز داریم: بازاریابی برای متخصصینی که دنبال کسب درآمدند و فروش تحصص آن‌ها به کسب و کارهایی که به آن نیازمندند! در روزهای اول، ما بر روی ایجاد یک اجتماع، در واقع شبکه‌ا‌ی از متخصصین، تمرکز کردیم. اما بعد تمرکزمان را بیشتر بر روی تولید درآمد قراردادیم. دقیقاً همان مساله معروف مرغ و تخم‌مرغ است و شما به هر دو نیاز دارید! برای ایجاد اجتماع مورد نظر، از شبکه‌ی اجتماعی لینکدین و بازاریابی ایمیلی خیلی استفاده کردیم و واقعاً خیلی به‌دردبخور بود. از سوی دیگر، برای پیدا کردن کسب و کارهایی که به متخصص نیاز داشتند، حجم زیادی از بازاریابی به روش تماس‌های تلفنی و ایمیلی سرد انجام دادیم.
(تلفن یا ایمیل سرد به آن دسته از تماس‌های تلفنی و ایمیل‌هایی گفته‌می‌شود که مخاطبان هدف یا همان مشتریان بالقوه بدون هماهنگی و اطلاع قبلی دریافت می‌کنند.)

ضمن تشکر از شرکت شما در این مصاحبه، در پایان، به‌عنوان یک کارآفرین توصیه‌ی شما به علاقمندان راه‌اندازی استارتاپ‌ها و کارآفرینان تازه‌کار که این مصاحبه را می‌خوانند چیست؟

همه‌ی ما تنها یک‌بار زندگی در این دنیا را تجربه می‌کنیم. به کارآفرینی به‌عنوان سفری که هم شما و هم زندگیتان را تغییر می‌دهد نگاه کنید. مثل بقیه موارد، هیچ چیزی در زندگی رایگان به‌دست نمی‌آید. اگر پای به این سفر بگذارید، به‌طور حتم چیز دیگری را از دست خواهید داد و دیگر آن تعادل سابق را در زندگی نخواهید داشت. قیمتی که می‌پردازید، وقت گران‌بهای شماست. پس حواستان به آن باشد و تنها در صورتی که درباره‌ی آن جدی هستید این سفر را آغاز کنید. بدترین چیز این است که این کار را هم‌زمان با چند کار دیگر انجام دهید!

آیا مدل کسب وکارتان درست است؟

زمان مناسب تغییرات برای کسب و کار

بسیاری از بنیان گذاران کسب و کارها بعد از مدتی به این فکر می‌افتند که آیا تغییر و چرخش در مسیر تجارت‌شان درست است یا خیر. بسیاری از این افراد مسیر سختی را برای غلبه بر مشکلات و برداشتن موانع در جهت رسیدن به موفقیت و به ثمر رساندن ایده‌ی خود طی کرده‌اند، و حالا پس از مدتی ایده‌ها و نظرات جدید آن‌ها را به فکر تغییر و چرخش در این مسیر و رسیدن به چیزی بهتر از ایده‌ی اصلی‌شان انداخته است.

به قول آلبرت انشیتن: دیوانگی است که کاری را چندباره تکرار کنیم و انتظار نتایج متفاوت داشته باشم.

آیا مدل کسب وکارتان درست است؟

شروع جدید

اگر بدانید که تغییرقسمتی از پروژه‌تان و یا تغییر کل آن (با توجه به تجربیاتی که با کار کردن بر روی پروژه‌ی فعلی کسب کرده‌اید) برای شما بهتر خواهد بود، آیا دست به چنین کاری می‌زدید؟ کار سختی است. تصمیم دشواری است. ببینیم در زمان تغییر و چرخش چه اتفاقاتی ممکن است رخ دهد:
در زمان شروع: همه چیز برای همه کس نباشید

تعیین موقعیت مفهومی است که در بسیاری از مواقع نادیده گرفته می‌شود و با بازاریابی کلی هم تراز می‌شود. تعیین موقعیت به طور خلاصه به این معناست که بدانید شرکت شما چگونه در ذهن مشتریان بالقوه‌تان و بازار عمومی جای می‌گیرد. اگر از ابتدای شروع به کار شرکت شما ،مصرف کنندگان ویژگی‌ها و ارزش‌هایی را در پیشنهادات شما ببینند که کس دیگری تا به آن زمان آن‌ها را عرضه نکرده بود، پس به صورت پیش فرض شما بهترین مورد در نوع خود هستید.

پس “ بهترین” می‌تواند هم در بازارهایی که قبلا وجود داشته‌اند بدست بیاید، در موقعیتی که سایر رقیبان شما عالی‌ترین محصولشان را ارائه می‌دهند و هم می‌تواند با به وجود آوردن بازاری جدید برای رفع نیازهای پنهان مصرف کنندگان و ایجاد دسته‌ی جدید از “عالی‌ترین”‌ها توسط خودتان به دست بیاید. اگر در شروع پروژه یا تجارتتان نتوانستید بفهمید که چگونه بین نیازهای کاری‌تان برای رسیدن به بهترین در دسته‌ی موجود و یا دستیابی به موقعیت در خور شان‌تان به عنوان عرضه دهنده‌ی دسته‌ای جدید از یک محصول، کدام را انتخاب کنید، پس بهتر است افکار و ایده‌های‌تان را پالایش کنید تا به نتیجه برسید که برای کدام گروه از مصرف کنندگان می‌خواهید محصولی را عرضه کنید.

در حین اجرای پروژه: بدانید که چه می‌خواهید

متفاوت بودن و یا بهترین بود همیشه کافی نیست. اگر ندانید که چه می‌خواهید چگونه می‌خواهید بفهمید که در جهت رسیدن به آن حرکت می کنید؟ داشتن دورنمایی از آنچه که از شرکت خود می‌خواهید، و دانستن اینکه چگونه این شرکت می‌خواهد پیشرفت و بهبودی داشته باشد، مهم است. دلیل مهم بودنش برای کارمندان شماست، منش و اخلاقی که مد نظر گرفته‌اید و مشکلی که توقع دارید همین کارمندان با درک کاملی از آن، حلش کنند. این عامل به شما این اجازه را می‌دهد که درباره‌ی تُن صدای‌تان هنگام صحبت با کارمندان و مشتری، کیفیت و طبیعت محصولات‌تان و اینکه چه عاملی را باید در نظر بگیرید تا یک محصول را محصولی موفق بدانید، تصمیم بگیرید.

آنچه که می‌خواهید و دلیل آن را مشخص کنید. تعریف نکردن آن باعث می‌شود خیلی سریع به مسیرهای مختلف دیگری هدایت شوید.

در پایان: فایده‌ی ترک در زمان مناسب

فرض کنیم که به نقطه‌ای رسیدید که دیگر هیچ پیشرفتی ندارید و یا در جهت رسیدن به آن نقطه‌ی مورد نظرتان سختی زیادی کشیده‌اید و خسته شدید و به جایی رسیدید که یکی از راه حل‌های بالقوه‌اش به خطر انداختن دورنمای اصلی است. شاید شما نوع خاصی از سرویس و یا محصولی و طیف خاصی از مصرف کننده‌‌گان را مد نظر قرار داده بودید، اما حالا میبینید به هیچ کدام از این‌ها نرسیدید و یا به اشتباه مسیر دیگری را طی کرده‌اید که سبب می‌شود از هدف اصلی‌تان دور شوید. مثلا شما یک عامل اجتماعی مد نظر دارید، اما تنها راهی که می‌توانید ایده‌ی خود عملی کنید از طریق یک عامل غیر اجتماعی است. آیا می‌توانید همچین چیزی را قبول کنید؟

زمان و منابع هم در زندگی و هم در دنیای استارتاپ‌ها و کسب و کار دو عامل مهم و با ارزش هستند. اگر انرژی و تمرکزتان را در زمان مناسبی بر روی پروژه‌ای جدید بگذارید و یا به موقع مسیری که برای شما نتیجه‌ای در بر ندارد را تغییر دهید، خیلی بهتر از رکود و یا بدتر از آن، شکست است. اگر به موقع جلوی این رکود و شکست را بگیرید، خود نوعی پیروزی محسوب می‌شود.

اگر در مسیر پروژه‌ی خود به این مرحله رسیدید، بهتر است به جای هدر دادن زمان و منابع، دست از تغییر بکشید و از ادامه‌ دادن این مسیر خود داری کنید.با ترک زودهنگام پروژه انرژی خود را صرف مسیری بی هدف و بدون نتیجه نمی‌کنید و در عوض ایده‌های جدید به سراغ شما می‌آیند.

اما چرا گاهی اوقات از ادامه‌ی مسیر جدید منصرف نمی‌شویم؟ 

اگر امتیاز‌های مثبت ترک کردن پروژه‌‌ای که به هیچ جایی ختم نمی‌شود را می‌دانیم، پس چه چیزی جلوی این کار ما را می‌گیرد؟ بیایید به چند دلیل برای این کار نگاهی بیاندازیم:

۱) هزینه‌های برگشت ناپذیرمان زیاد است

دست از کار کشیدن یا تسلیم شدن در برابر ایده‌ی جدیدتان کار بسیار دشواری است. حتی ممکن برای شما در جامعه‌ی کاری‌تان و در جوامع اجتماعی تحقیر و خجالت را به همراه آورد.شاید حتی با این تفکر بزرگ شده‌ایم که «هیج وقت تسلیم نشویم»، به هر قیمتی. جامعه این تفکر را به ما القا کرده که تسلیم شدن کار بازنده‌هاست و هیچ ارزشی برای آن قائل نیستند.

متاسفانه این موضوع یک گرایش کوته بینانه است که فقط باعث می‌شود انرژی و هزینه خود برای چیزی بی فایده خرج کنید. این هزینه‌ها همان هزینه‌های برگشت ناپذیر است. هزینه‌های برگشت ناپذیر می‌توانند به شکل‌های مختلفی ایجاد شوند. ممکن است به این موضوع بیش از حد فکر کنید که اگر دست از ادامه‌ی این کار بکشید دیگران در مورد شما چه فکری می‌کنند. ممکن است بیش از حد درگیر ایده‌ی خود شده باشید و به آن علاقه‌ی زیادی پیدا کرده باشید و یا ممکن است تفکر و دید شما به گونه‌ای باشد که نباید اجازه بدهید کسی شکست بخورد.

یک نمونه هزینه‌های برگشت ناپذیر را می‌توان در تاثیر IKEA مشاهده کرد. Nik Brbora در این باره می‌گوید:

اساسا تاثیر IKEA می‌گوید زمانی که چیزی رو خودتان بسازید، آن را بسیار دوست خواهید داشت و ارزش و قیمتی فراتر از معمول برای آن قائل خواهید شد. حتی اگر آنچنان هم خوب نباشد.

زمان مناسب تغییرات برای کسب و کار

وقتی شما استارتاپی را راه اندازی می‌کنید و یا محصولی را تولید می‌کنید، در واقع یک سری ارزش‌ها را برای خود جمع آوری می‌کنید و آن‌ها را در مسیری که قرار است طی کنید، خرج می‌کنید.این ارزش‌ها از دید شما اهمیت بیشتری دارد تا از دید یک بیننده، چرا که خالق آن شما هستید. حالا اگر بخواهید آن را از دست بدهید و از ادامه‌ی مسیر سر باز بزنید باید این ارزش‌های جمع آوری شده را نیز فراموش کنید و با مساله‌ی از دست دادن آن‌ها مواجه شوید. و مسلما این برای شما که زحمت زیادی برای آن کشیده‌اید، دردناک است.

لزوما چیزی که با مشکل مواجه می‌شود قرار نیست به شکستی بزرگ تبدیل شود. همه‌ی این‌ها به تلاش‌های اولیه‌ی شما برمی‌گردد و اینکه چه مقدار برای آن هزینه‌ی اولیه صرف کرده‌اید.برای جلوگیری از ایجاد هزینه‌ی برگشت ناپذیر زیاد می‌بایست قدم‌های اولیه را کوچکتر برداشت و از صرف هزینه‌های هنگفت خودداری کرد. این کار دو مزیت دارد. اول اینکه در صورت شکست، ضربه‌ی کمتری می‌خورید و دوم اینکه اگر مراحل کوچک شما با موفقیت طی شد شما هم با انگیزه‌ی بیشتر مسیر را ادامه می‌دهید و هم دستتان می‌آید رمز موفقیت کارتان چیست.

۲) اثرات برخورداری و زیان گریزی

اثر زیان گریزی سبب می‌شود بیشترمان بخواهیم سود بیشتری کسب کنیم و از ضرر و زیان‌های اجتماعی دوری کنیم. وجود این عامل غیر طبیعی نیست، در واقع این عوامل جزء ویژگی‌های نوع انسان است. همین مساله باعث می‌شود ارزش داشته‌های خود را بالاتر از آنچه واقعا هست، بدانیم و دیرتر دست از کار بکشیم.

اثر برخورداری چیزی ما بین اثر IKEA و زیان گریزی است، اما به طور کل به این معناست که ما برای آنچه که در اختیار داریم، ارزش بیشتری قائل هستیم، ارزشی که شاید لایق آن نباشد. اما چون این محصول از آن ماست، پس ارزش بیشتری دارد.

۳) نمی‌دانیم در واقع چه می‌خواهیم، پس طبیعتا نمی‌دانیم که آیا در مسیر رسیدن به آن هستیم یا خیر

همان طور که قبلا گفتیم اینکه بدانید چه چیزی می‌خواهید یکی از پایه‌های اصلی رسیدن به موفقیت است. شاید به نظر چیز ساده‌ای باشد، اما به راحتی نیز با نقطه نظرات دیگران و مسائل حاشیه‌ای این مسیر از شما دور می‌شود و ارزش‌های مد نظر شما با ارزش‌های بدست آمده یکسان نخواهد بود. البته این دیدگاه به این معنا نیست که آینده‌ی پروژه‌ی شما را به وضوح به تصویر بکشد، چون کسی از اتفاقاتی که در آینده پیش می‌آید با خبر نیست. باید متغیرهای دیگری را مدنظر قرار بدهید، مثل نوع مشتریانی که می‌خواهید محصول‌تان را در میان آن‌ها عرضه کنید، می‌خواهید رفتار شرکت‌تان چگونه باشد، یا اینکه علاقه دارید چه نوع محصولی را عرضه کنید.

پس اول از همه باید دیدگاه خود را تعریف کنید، ببینید به دنبال چه چیز هستید و چه می‌خواهید، در غیر این صورت موفقیت تبدیل به هدفی متحرک می‌شود و این هدف متحرک کار شما را برای تشخیص زمان شکست مشکل خواهد کرد. تعریف مناسب از نقاط عطف کارتان و شاخص‌های کلیدی عملکردتان برای رسیدن به موفقیت می‌تواند شما را برای اجرای فرضیه‌ها و آزمایش‌های مورد نظرتان کمک بسیاری کند. اگر بتوانید نقاط عطف و مراحل مهم کارتان را مشخص کنید راحت‌تر می‌توانید پیشرفت‌هایی که از کارتان انتظار دارید را پیگیری کنید و ببینید آیا واقعا به آن‌ چیزی که مد نظر داشتید رسیدید یا خیر. این خیلی بهتر از این است که اوضاع از دستتان خارج شود و متوجه نشوید چگونه این اتفاق افتاده است.

۴) خیلی سرمان شلوغ است که بخواهیم حرف‌های دیگران را باور کنیم ( اثر ارابه موسیقی)

Gabriel Hubert از شرکت Seedcamp می‌گوید:

به نظرم بعضی از بنیان گذاران به این دلیل شکست را قبول نمی‌کنند و همچنان به مسیر ادامه می‌دهند چون هنوز تحت تاثیر موفقیت‌ها و پیشرفت‌های دیگران هستند. شرکت‌ها به ندرت به آن اندازه که می‌گویند، موفق هستند و بنیان گذاران هم باید توجه داشته باشند از شرکت بیش از حد در رویدادهایی که فقط آن‌ها را مجبور می‌کند به داستان‌های دیگران گوش کنند، خودداری کنند. اگر به اثر ارابه موسیقی اشاره کردیم یه این دلیل است که ما همیشه می‌خواهیم مثل دیگران باشیم. اگر دیگر استارتاپ‌ها قرار است به اوج موفقیت برسند، بر این باوریم که ماهم باید همانند آن‌ها باشیم.

واقع بین باشید و به جنگ با مشکلات خودتان بروید و بدانید برای چه این مشکلات وجود دارد تا بتوانید در صورت لزوم درباره‌ی آن‌ها تجدید نظر کنید.

۵) از آنچه که در آینده منتظر ماست، می‌ترسیم

آخرین دلیلی که خیلی‌ها از تسلیم شدن و کناره گیری کردن از ادامه‌ی مسیر می‌ترسند شاید این است که نمی‌دانند اتفاق بهتری بعد از پروژه‌ی فعلی برای‌شان می‌افتد یا خیر. آیا می‌توانید تیم بهتری را بسازید؟ می‌توانید به ایده‌های بهتری دست یابید؟ آیا می‌توانید پول‌های از دست رفته را جای گزین کنید؟

بعد از انتقال: شبکه‌ی خود را ریکاوری کنید

سعی کنید به کمک شبکه‌ای از روابط تیم خود را اصلاح کنید. به وسیله‌ی این شبکه‌ها افراد مختلف با یکدگیر آشنا می‌شوند و کار مناسب برای خود را پیدا می‌کنند. حتی دیده شده بسیاری از بنیان گذاران قبلی، خود به کارمند استارتاپی دیگر تبدیل شده‌اند.

نتیجه

۱. بدانید که دیدگاه و دورنمای پروژه‌تان چیست و موفقیت را در چه چیزی می‌بینید.

۲. بفهمید که مخاطبان اصلی کارتان چه کسانی هستند و «بهترین بودن» در شاخه‌ی شما و مخاطبان‌تان به چه معناست.

۳. قدم‌های کوچک داشته باشید و کم کم خرج کنید که در صورت شکست هزینه‌ی زیادی را از دست نداده باشید. از طرفی بیش از اندازه نیز با گروه خود مصالحه نکنید.

۴. به محض اینکه دیدید نمی‌توانید در زمان در نظر گرفته شده در شاخه‌ی خود «بهترین» باشید پروژه را کنسل کنید و یا مسیر خود را دوباره تغییر دهید.

۵. با احساساتی که بعد از ترک کردن پروژه‌تان به سراغتان می‌آید، کنار بیایید و در صورت بروز بحران بدانید که این هم حل خواهد شد.

۶. هیچ وقت از ساختن شبکه دست نکشید. این شبکه، شبکه‌ی شما خواهد بود. از کارمندانتان بخواهید پیشرفت‌هایشان را پُست کنند، از آن‌ها نظر و پیشنهاد بخواهید و در صورت پیشرفت و بهبود کار آن‌ها را در جریان بگذارید.

راز ثروتمند شدن با کسب و کار چیست؟

بسیار از این و آن شنیده ایم که تمام سال را کار می کنند و همچنان هشتشان گرو نهشان است. این به این دلیل نیست که آنها سرویس خوب و یا تاثیر خوبی را از خود ارائه نکرده اند، به این دلیل است که آنها در فهم حقیقت این فرمول کوتاهی کرده اند. بدست آوردن پول ساده است و شما باید این فرمول را برای باقی عمرتان به یاد داشته باشید.

 

چگونه کارآفرینی ثروتمند شویم؟

این فرمول این است: تقاضا برای آنچه که انجام می دهید، توانایی انجام آن و سختی جایگزین کردن شما، درآمد شما را تعیین می کند.بیایید با جزئیات بیشتر این سه مورد را بررسی کنیم:
۱. تقاضا برای آنچه که انجام می دهید باید بسیار زیاد باشد اگر می خواهید پول کسب کنید. اگر یک بسته آب بخرید و آن را خانه به خانه بفروشید، انتظار درآمد بالایی از این کار نداشته باشید. اگرچه که این راه می تواند یک شروع عالی برای بدست آوردن سود کم باشد، اما به هر حال تقاضای زیادی برای ارائه این سرویس وجود نخواهد داشت، چرا که بسیاری دارای آب آشامیدنی حاضر و آماده در خانه هایشان هستند.
اما فرض کنید که شما برروی دیوار چین هستید و در حال فروش بطری های آب به توریست هایی هستید که در حال پیمودن این مسیر در زیر آفتاب هستند و هیچ رقیبی هم ندارید، خوب باز از این طریق می توانید انتظار درآمد بیشتری را داشته باشید. اگر می خواهید پول بدست بیاورید، باید به دنبال مردمی باشید که تقاضایی دارند. شما حتی می توانید خود به وجود آورنده یک تقاضا باشید. مثلا تا قبل از اینکه آسانسور ابداع شود، همه از پله استفاده می کردند، اما شخصی که این ابداع را انجام داد خود یک تقاضا را به وجود آورد.
۲. توانایی شما برای انجام کارها نیز باید در بالاترین حد باشد اگر می خواهید درآمد بالا داشته باشید. اگر توانایی و مهارتتان در حد متوسط باشد، افراد زیادی به سراغ شما نخواهند آمد و انتظار بالایی هم از شما نخواهند داشت. در مقابل، اگر شما یک شخص توانا و قابل اطمینان باشید، افراد زیادی برای دریافت سرویس از شما، به شما اعتماد خواهند کرد.
برای مثال دو کارگر را تصور کنید که در یک کارواش کار می کنند. هرچه قدر بیشتر ماشین بشورند و سریع تر و بهتر، به همان اندازه هم درآمد و انعام بیشتر کسب خواهند کرد. خوب یکی از این کارگرها، هم سرعت خوبی در انجام کارها دارد و هم دقت خوب. خوب حتما این کارگر موفق تر است.
پس اگر می خواهید درآمد بالا داشته باشید، باید توانایی خود را در ارائه سرویس و محصولات به طوری استثنائی افزایش دهید، هرچند به طور بی درنگ سهم خود را دریافت نکنید. هیچ کسی را نمی توان با یک شخص ماهر و دارای توانایی های بالا در کارش، جابه جا کرد.
۳. سختی عوض کردن شما با موردی دیگر باید بالا باشد. مثلا برای یک حسابدار علاقه مند نمی توان درآمد بالایی را تصور کرد، چرا که شغل حسابداری یک شغل بسیار رایج است و افراد زیادی را می توان برای پر کردن این جایگاه پیدا کرد و به راحتی می توان یک حسابدار را به دیگری تغییر داد. در مقابل اگر شما یک ورزشکار حرفه ای باشید، سختی جایگزین کردن شما با دیگری بسیار بالا خواهد بود. شما به خاطر مهارت و تک بودن خود در حرفه ای که هستید، درآمد بالایی هم خواهید داشت. در کل باید بگوییم که افرادی که برای خود یک سابقه کاری مناسب و عالی را می سازند، افرادی هستند که به راحتی برای آنها جایگزین پیدا نخواهد شد.
برای مثال Ben Carson اولین جراح عصبی بود که عمل جدا کردن دوقلوهای به هم چسبیده را با موفقیت انجام داد. در آن زمان افراد زیادی وجود نداشتند که علاقه و جسارت انجام این کار را داشته باشند، اما او توانایی این کار را داشت و در مقابل تبدیل به یک شخص بدون جایگزین همراه با درآمدی بالا شد.
آیا کاری هست که شما به گونه ای استثنائی در آن خوب باشید؟ و کسی هم وجود داشته باشد که تقاضای این سرویس را از شما داشته باشد؟ آیا توانایی ارائه یک سرویس بی عیب و نقص را دارید؟ اگر شما دارای یک توانایی بالا برای ارائه یک سرویس پرتقاضا می باشید، پس می توانید انتظار یک کسب و کار خوب و درآمد بالا را هم از آن داشته باشید.
به یاد داشته باشید که پول، ثمره محصول و یا سرویس ارائه شده توسط شما می باشد.

کسب و کار

چند اصل مهم برای جذب مشتری در کسب و کار

اگر شما می خواهید به میلیون ها نفر دسترسی داشته باشید و آنها را جذب کسب و کار خود بکنید، باید یک محتوای توقف ناپذیر را ایجاد کنید و مدام در حال ترقی باشید. شما باید یک میل قوی به این کار داشته باشید. شما همچنین باید به این فکر کنید که چگونه می توانید سابقه خود را گسترش دهید. همین الان از خود بپرسید: مردم چه فکری می کنند وقتی به من فکر می کنند؟ معمولا، بیشتر افراد با جواب هایی ساده روبه رو می شوند: باهوش، بامزه، خوش صحبت، خوش تیپ، بانظم و بسیاری دیگر. اما خوب این ویژگی ها چگونه می توانند به شما کمک کنند تا به تعداد زیادی از مردم دسترسی داشته باشید؟

فروشنده خوب چه ویژگی هایی دارد؟
در واقع هیچ یک از آنها به تنهایی نمی تواند تاثیرگذاری شما را بیشتر کند مگر اینکه همه آنها را در کنار هم قرار دهید. این کیفیت ها باید در برند شما ادغام شوند و به مردم، من واقعی شما را نشان دهند. شخصیت شما باید برآیند کار شما باشد، و به مردم اجازه دهد که بگویند: من می توانم با چنین شخصی برقراری ارتباط کنم. این همان کلید دستیابی شما به میلیون ها نفر است. داستان شما هیچگاه با هیچ کسی به طور اتوماتیک برقراری ارتباط نمی کند، مگر اینکه آن را به روشی پرورش دهید که دارای جذبه باشد و نهایت خواهید توانست تا میلیون ها نفر را جذب کنید. در اینجا به ۵ راه برای این کار اشاره می کنیم:
ایجاد ارتباط کنید
زمانی که مردم در مورد شما فکر می کنند، اولین چیزی که به ذهنشان می رسد چیست؟ دوست دارید که به خاطر چه چیزی شناخته شده باشید؟ دونالد ترامپ شاهکاری در این زمینه است. صرفنظر از جایگاه سیاسی و اجتماعی این شخص، باید بدانید که این فرد دست به ایجاد معاشرت و ارتباطات بسیاری در ذهن بسیاری از مردم زد و همین او را تبدیل به معروف ترین میلیاردر جهان کرد. بسیاری او را به خاطر برنامه تلویزیونی اش، The Apprentice، می شناسند، برخی تی شرت ها و کراوات های او را می خرند. بسیاری او را به عنوان رئیس جمهور آینده می دانند. برخی او را به عنوان صاحب کازینوی Trump Towers و یا کلاس های گلف به یاد می آورند. مردم او را به عنوان یک میلیاردر می شناسند. بسیاری از درام و جدالی که او با خود آورد لذت می برند. برخی نیز ممکن است او را پدربزرگ بنامند. خوب دیگر با خود شما است که چه چیزی دستگیرتان شود.
ایجاد تاثیر و ارتباط در ذهن دیگران، اساسا باعث افزایش تاثیرگذاری شما می شود. از خود بپرسید: برای چه چیزی دوست دارم که شناخته بشوم؟ به محض اینکه جواب را پیدا کردید، برند خود را بسازید و این تصویر را در هرکاری که می کنید و هرچیزی که می سازید، نشان بدهید. به زودی، مردم بطور اتوماتیک همان ارتباطات را باشما برقرار خواهند کرد، که همگی تاثیرگذاری شما را بیشینه می کنند.
تبدیل به یک متخصص شوید
هرکسی به دنبال حقیقت است و به دنبال جواب ها در زندگی شخصی و حرفه ای خود می گردد. زمانی که متخصصی را پیدا می کند که به دنبالش می گردد، به او وفادار می شود. زمانی که توانستید کسانی را با خود همراه کنید، بازخوردها را برای بهبود برند خود با انجام درست ترین تنظیمات، دریافت کنید. راه بروید و حرف بزنید و مثل متخصصی که دوست دارید بشوید، رفتار کنید. دست به تولید محتواهایی بزنید که هرگز کسی ندیده است. مقاله هایی بنویسید که  ایده های جدیدی را در صنعت شما به نمایش بگذارد. فیلم هایی را ضبط کنید که توجه شنوندگان شما را جلب کند. برای گروه های مختلفی از مردم سخنرانی کنید. یک کتاب بنویسید، مردم دوست دارند ببینند که شما چه حرفی دارید، پس آن را به آنها بگویید.
متخصص شدن دیگر مثل گذشته به زمان زیادی نیاز ندارد. امروز، هرکسی می تواند ۱۰ کتاب از بهترین کتاب های مرتبط با رشته اش را بخواند، با افراد بسیاری گفتگو کند و از یک عنوان مناسب برای نشان دادن برندش استفاده کند. اگرچه که شما به زودی می توانید تبدیل به یک متخصص شوید، اما باید سالها دست به تولید محتواهای بسیار عالی بزنید اگر می خواهید میلیون ها نفر را جذب خود بکنید. به طور خلاصه بگوییم که متخصصان به سوالاتی جواب می دهند که حتی شما تابحال در مورد آنها فکر هم نکرده بودید.

تنها ارتباطات سودمند را حفظ کنید
متاسفانه بسیاری از مردم نمی دانند که چه قدر شبکه های ارتباطی آنها برای آنها سودمند هستند، وگرنه همگی هم معروف بودند و همه ثروتمند. حقیقت این است که هر لحظه ای که شما با دیگران می گذرانید، چه مجازی و چه به طور مستقیم، باید سودمند باشد. اگر نه، مطمئن شوید که چنین ارتباطاتی را که منجر به تولید ثروت نمی شوند را قطع کنید. البته که ثروت می تواند در شکل مختلفی وجود داشته باشد. تنها پول نیست که شما آن را کسب می کنید، ایده هایی است که جمع می کنید. ارتباطاتی که ایجاد می کنید و افرادی که بر آنها تاثیر می گذارید. شما باید از این ارزش ها برای بازاریابی و تبلیغ خود استفاده کنید. لیستی از سودمند ترین افراد زندگی تان تهیه کنید. با این کار نوع و کیفیت ارتباطات خود را مشخص می کنید. برای دستیابی به میلیون ها نفر باید به طور هفتگی ۱۰۰ ارتباط تلفنی و ایمیلی برقرار کنید. شما باید روزانه تعدادی گفتگوی ثابت و سودمند با تعدادی از افراد سودمند داشته باشید. هرایمیل و یا تلفن می تواند برند شما را بسازد. اگر شما این کار را با دانایی انجام دهید، افراد بسیاری در پشت تلفن منتظر شما هستند.
ایجاد اعتماد کنید
چگونه می توانید ایجاد اعتماد کنید؟ خوب اول تکلیفتان را با خود روشن کنید و بعد با شنوندگان خود. بسیاری هستند که اشتباهی بزرگ را مرتکب می شوند و آن این است که مثل شخصی رفتار می کنند که هرگز نبوده اند و بعد تعجب می کنند که چرا هیچ کس برای کمک سراغ آنها نمی آید. برای ایجاد اعتماد، شما باید پیام خود را در ساده ترین راه ممکن به اشتراک بگذارید. هرکسی باید پیام شما را بفهمد. به این فکر کنید که چند بار به سایت یک نفر رفته اید و در مورد درک پیام او دچار گیجی شده اید. شما باید پیامی را به نمایش بگذارید که توجه مردم را جلب کند. به یاد داشته باشید که یک ذهن گیج همیشه جوابش نه است. اگر مردم آنچه را که می خواهند پیدا نکنند، می روند.
مردم می خواهند با شما کار کنند، اما به تایید اعتبار نیاز دارند. آنها به دیدگاه های مرتبط با شما نگاه می کنند. آنها به دنبال تصدیق کار و اطلاعات شما هستند. حتی در مورد شما مدت ها در اینترنت تحقیق می کنند. این طبیعت انسان است. اگر به مردم دلیلی برای اعتماد کردن بدهید، آنها به دوستانشان در مورد شما خواهند گفت. مردم با آنهایی کار می کنند که می شناسند، دوستشان دارند و به آنها اعتماد دارند.
داستان خود را خلق کنید
یک داستان موجه و قانع کننده همانی است که برند شما را می سازد. به بعضی فیلم های عاشقانه تاریخ نگاه کنید و اینکه چگونه توانسته اند با قلب وروح مردم ایجاد ارتباط کنند، چراکه توانسته اند خود را با تجارب آنها تطابق دهند. داستان شما باید همه جانبه باشد و تمامی المان های انسانی را در بر داشته باشد. اگر شما یک داستان خوب را بخوانید، از خود می پرسید که چگونه قهرمان داستان این کار را انجام داد؟ خوب با خلق چنین داستانی شما باعث ایجاد هیجان و علاقه و کنجکاوی در مردم می شوید. در واقع آنها تلاش می کنند تا هرچه بیشتر در مورد شما بدانند. داستان ها نسل به نسل منتقل می شوند.
زمانی که شما می خواهید داستانی را خلق کنید که مردم را جذب کند، باید مطمئن شوید که انسانیت و راستگویی را منعکس کند. حتما می توانید یک داستان عالی داشته باشید، اما اگر بیش از حد بزرگنمایی کنید و مثل یک الهه موفقیت و دست نیافتنی خود را جلوه بدهید، هیچ کسی انتظار این را نخواهد داشت که بتواند به شما دست بیابد. بنابراین، بهترین داستان به شنوندگان شما اجازه ایجاد ارتباط روحی و روانی و احساسی را می دهد. داستان شما چیست؟
دستیابی به میلیون ها نفر، کار زیادی را می طلبد و هیچ کسی از ابتدای آفرینشش اینگونه نبوده است. اما با اینحال اگر فکر می کنید که هوش و استعداد و توانایی این کار را دارید، حتما به مطالعه زندگانی افرادی بپردازید که میلیون ها نفر را جذب خود کرده اند. چه دوستشان دارید و چه نه، سعی کنید که با آنها ایجاد ارتباط و از تجاربشان استفاده کنید. در آخر اینکه ما در یک دنیای مجازی زندگی می کنیم که بیش از گذشته همه چیز را قابل دسترسی کرده است.

کتاب برای بنیانگذاران استارتاپ‌ها

فواید کتاب خواندن برای کارآفرینان

همه ما در مورد بیل گیتس و بن کارسون شنیده ایم که چگونه بدون وقفه در خانه می ماندند و کتاب می خواندند. خواندن شاید عادت راحتی برای توسعه دادن نباشد، اما راهی است که می تواند به شما در هرچه گسترده تر کردن کسب و کار تان کمک کند. شاید همه ما در ابتدای شروع به کتاب خوانی، سرعت بالایی نداشته باشیم و در طول یک ماه تنها بتوانیم یک الی دو کتاب را به اتمام برسانیم و تازه چیزی هم یاد نگیریم و شاید این سطح فهم و سرعت پایین ما را به سمت سرخوردگی مطلق سوق دهد.

کتاب برای بنیانگذاران استارتاپ‌ها

اما بالاخره روزی فرا می رسد که باید از خود این سوال را بپرسیم که چگونه می توانیم کتاب های بیشتری بخوانیم و بیشترین بهره را در کمترین زمان از خواندن کتاب ببریم. آنوقت است که به تدریج به تعداد کتاب های خوانده شده توسط ما اضافه می شود و شاید بتوانیم در هر ماه ۶ الی ۸ و یا حتی ۱۰ کتاب را بخوانیم، و یا به عبارتی یک کتاب در هر سه روز. و حالا با استفاده از این ۵ تکنیک شما خواهید توانست که در طول یک سال ۱۰۰ کتاب بخوانید و با استفاده از آنها سرعت خواندن خود را افزایش داده و درک عمیق تری از آنچه که می خوانید داشته باشید:
تندخواندن را یاد بگیرید
یا به یک کلاس تندخوانی بروید و یا تندخواندن را تمرین کنید. شما می توانید منابع بسیاری را در اینترنت یافت کنید که به شما چگونه تندتر خواندن را نشان خواهند داد. یکی از بهترین کتاب ها در این حوضه کتاب موفقیت در تندخوانی به قلم پیتر کامپ می باشد. از دستتان برای خواندن متن مورد نظر استفاده کنید، با این متد دیگر نیازی نیست که بلند بلند بخوانید و در واقع در ذهنتان این کاررا انجام می دهید. همچنین چشمانتان را مجبور به سریع تر خواندن کنید. به تدریج توانایی این را بدست می آورید که به جای خواندن ۲۰۰ کلمه در دقیقه، ۱۰۰۰ کلمه در دقیقه بخوانید. استالین ۴۰۰ صفحه در هرروز می خوانده است و کندی ۱۲۰۰ کلمه در هر دقیقه، فوق العاده است.
از خواندن جلد به جلد کتاب ها بپرهیزید
اگر با هرکتابی که روبه رو می شوید، سعی کنید که ورق به ورق آن را بخوانید، در واقع زمان زیادی را تلف کرده و کمترین بهره را از آن برده اید. کتاب هایی با کیفیت متوسط تنها یک الی دو ایده اصلی دارند و کتاب های خوب ۲ الی ۳ و عالی ترین کتاب ها نهایت ۵ ایده را به شما ارائه خواهند کرد. در واقع بیشتر کتاب ها دارای کیفیتی متوسط هستند و یک نویسنده متوسط در نهایت می تواند ایده خود را در ۲۰ صفحه گسترش دهد و چون این تعداد صفحات برای چاپ یک کتاب کم است، مجبور می شود بخش های اضافی بسیاری را به آن اضافه کند. این حتما درست است که نویسنده ای عالی هیچگاه بخش های اضافی و بیهوده را به کتاب خود نمی افزایند، اما چند کتاب واقعا ارزشمند را می توانید پیدا کنید که حتما باید به طور کامل آنها را بخوانید؟
بیایید فرض کنیم که بیشتر کتاب هایی که به دستتان می رسد، کیفیتی متوسط دارد و منطقی به نظر نمی رسد که وقت خود را با خواندن ورق به ورق یک کتاب تلف کنید. خوب برای اجتناب از این کار، سعی کنید در ابتدا در طول ۵ الی ۶ دقیقه یک نگاه کلی به کتاب بیندازید تا ایده اصلی آن دستگیرتان شود. شاید اصلا بهتر باشد که یک جدول از مفاهیم یک کتاب تهیه کنید و این جدول به شما کمک خواهد که تا ایده های پراکنده در کتاب را متوجه شوید.
حتما صفحاتی از کتاب را که ممکن است بخواهید دوباره به آنها بازگردید، مشخص و در آنها نکات را حاشیه نویسی کنید، البته اگر آن کتاب ها برای خودتان است!
بعد از مرحله پیمایش ۵ الی ۶ دقیقه ای، در یک مرحله ۳۰ دقیقه ای نگاهی دوباره به کتاب بندازید و تنها زمان خود را صرف مطالعه بهترین بخش های کتاب بکنید. این کار بیشتر شبیه یک مرحله پیمایشی است که به شما اجازه فهم هرچه بیشتر مطالب را می دهد. در آخر هم اگر فکر می کنید، که ارزش دوباره خواندن را دارد، یک الی دوساعت زمان برای خواندن برای بار سوم صرف کنید. و اگر می توانید که بخش های مورد علاقه تان را در یک کتاب دوباره بخوانید، حتما برای مدتی مطالب آنها در ذهنتان باقی خواهند ماند.
تصور کنید، شما توانستید یک کتاب را در کمتر از ۳ ساعت بخوانید. مطلب کلیدی در اینجا این است که بسیار مهم است که شما بتوانید، بهترین مطالب را از ۱۰ کتاب بیرون بکشید تا درک آن مطالب تنها از یک کتاب. در طول یک سال شما تبدیل به فردی می شوید که می توانید ۱۲۰ کتاب در سال بخوانید در حالی که یک شخص عادی تنها می تواند ۱۲ کتاب را در این مدت بخواند.

 

برای خود محدودیت زمانی تعیین کنید
تعیین محدودیت زمانی برای آنچه که می خوانید، به تمرکز هرچه بیشتر شما کمک خواهد کرد. به خود ۴ ساعت وقت بدهید و ۲۰۰ تا ۳۰۰ صفحه کتاب را بخوانید. این کار را با تمرکز محض انجام دهیدو در محیطی باشید که مزاحمی نداشته باشید.
نکته اینجاست که شما باید بدانید که چه چیزی را می خواهید از هر کتاب دریافت کنید. اگر شما خود را مجبور کنید که بیشترین بهره را از یک کتاب در طول ۴ ساعت ببرید، حتما خواهید توانست که این کار را انجام دهید. این درحالی است که اگر به خود یک ماه وقت بدهید، اصلا نظمی در این کار نخواهد بود و تمرکز شما کاهش پیدا می کند.
بسیاری از مردم در زمان مطالعه وقت خود را صرف جستجو می کنند. اگر به دنبال معنی یک کلمه هستید، توجه شما کاملا جلب این موضوع شده و زمان بیشتری برای تمام کردن کتاب صرف خواهید کرد. به جای این کار، کنترل کتاب را در دست بگیرید، و به کتاب اجازه ندهید که کنترل شما را در دست بگیرد. اگر بخشی است که شما متوجه آن نمی شوید، از آن یادداشت بردارید و بعدا به سراغ آن بروید. همین کار را با کلمات ناآشنا انجام دهید.

 

کتاب های آسان را اول بخوانید
انجام این کار باعث ایجاد اعتماد به نفس در شما می شود.اگر شما در همان ابتدای کار خواندن یک کتاب آموزش ۱۰۰۰ صفحه ای را آغاز کنید، حتما سرعت شما کاهش پیدا خواهد کرد. کار خود را با کتاب های ۱۰۰ تا ۱۵۰ صفحه ای شروع کنید، آنها را دسته بندی موضوعی کنید، هدف خود را روی خواندن یک الی دو عدد از آنها در هفته تنظیم کنید و به تدریج آن را افزایش دهید. بلاخره روزی می رسد که با اعتماد به نفس کامل کتاب های بزرگتری را در مدت زمان کم تمام خواهید کرد. برخی کتاب ها از لحاظ مفهومی، بسیار پیچیده هستند. پس سعی نکنید که در همان ابتدای کار به سراغ اینگونه کتاب ها بروید. از کوچک شروع کنید و به تدریج حجم را افزایش دهید.
فقط بهترین کتاب ها را بخوانید
قبل از خواندن یک کتاب، تصمیم خود را بگیرید که آیا ارزشش را دارد یا نه. خوب شما حتما کتابی را انتخاب می کنید تا یکی از مشکلات خود را حل کنید، پس باید قادر باشید که در ۱۰ دقیقه اول بفهمید که آیا به شما در حل مشکلتان کمک خواهد کرد و یا نه. یکی از این کارها امتیاز دادن به کتاب از یک تا ده است. مثلا عدد یک برای کتاب هایی که بسیار ضعیف و کم ارزش هستند و عدد ده برای بهترین کتاب ها و باارزش ترین هاست. اگر وقتتان کم است نباید کتابی را با امتیازی کمتر از ده بخوانید. اگر در حال خواندن یک کتاب هستید که خسته کننده است و شما را جذب نمی کند، آن را کنار بگذارید. این یعنی اینکه شما باید کتاب های خود را سازماندهی کنید. ۱۰ الی ۲۰ کتاب را برای خواندن در یک ماه تعیین کنید و تنها تعدادی از آنها را بخوانید، و دوباره به این لیست بیفزایید. از این مطمئن شوید که فقط کتاب هایی را بخوانید که توجه شما را جلب می کند و کتاب های غیرجذاب را کنار بگذارید.
کتاب خواندن شما را به سمت تجارب عالی سوق می دهد. نهایت استفاده را از یک کتاب خوب ببرید. کتابخانه خود را با طلای ناب سنگفرش کنید و شما باید بدانید که چگونه از این طلا استفاده کنید. ذهن خود را با دانش و خرد تغذیه کنید. این را بدانید که کتاب ها می توانند مشکلات و چالش های شما را حل کنند. حتی اگر تصمیم به خواندن همه کتاب ها ندارید، دست کم یکی را انتخاب کنید که بهترین است. یادتان نرود که شما باید برای کتاب خریدن پول خرج کنید.

مدیریت مالی

چگونگه استقلال مالی داشته باشیم؟

استقلال مالی توانایی برای ادامه زندگی بدون نیاز به حتی یک روز دیگر کار کردن است.در اینجا به ۷ توصیه برای رسیدن به این تعریف اشاره می کنیم:

مدیریت مالی
خلاف جامعه عمل کنید
در جامعه شکست های بسیاری وجود دارد، پس شما تنها کافی است که مخالف مسیر این شکست ها پیش بروید، یعنی کاری بکنید که دیگران انجام نداده اند. این یعنی که شما باید متفاوت از آنچه که ۹۸ درصد جامعه عمل می کند، عمل کنید. یعنی سعی کنید به جای تقلید رفتارهای دیگران، بگونه ای خلاف جهت مسیر جامعه پیش بروید.
مثلا، اگر عمویی دارید که روزی یک جعبه سیگار می کشد، به جای آن شما باید یک دسته کتاب در روز بخوانید. اصلا می توانید تصور کنید که چنین عادتی را داشته باشید که خلاف شکست ها در جامعه عمل کنید؟ به جایی نروید که شکست رفته است و یا کاری نکنید که نتیجه اش شکست بوده است. روشی جدید را برای زندگی کردن بر مبنای انجام خلاف آنچه که منجر به شکست می شود، توسعه دهید.
تقلید نکنید و خود انجام دهنده یک کار باشید.
از احساسات خود بهره بگیرید
احساسات شما آنچه را که انجام می دهید، کنترل می کنند و به شما می گویند که چگونه رفتار کنید. مثلا، هرکسی در این دنیا یک احساسی به اسم خشم دارد. خوب شما با این حس چه می کنید؟ اگر آن را سرکوب کنید، به شما ضرر می رساند و باعث می شود که کارهایی را انجام دهید که نمی خواهید. اما اگر به طور کنترل شده ای از آن استفاده کنید، به اهداف جالبی دست خواهید یافت.
خشم + عشق= شوق و علاقه شدید
اما شوق و علاقه شدید به تنهایی کافی نیست. شما باید آن را با عمل در جهت گرفتن نتیجه ترکیب کنید.
علاقه شدید+ عمل= نتیجه
خوب بگذارید یک جمع بندی از اینها داشته باشیم. اگر شما قرض و بدهی بسیاری دارید، ممکن است بسیار ناامید و خشمگین شوید، به گونه ای که در شرایطی قرار بگیرید که تصمیمی برای انجام یک کار خوب که دوستش دارید بگیرید. سپس تصمیم به شروع کسب و کار خود می گیرید، یعنی داشتن شوق و علاقه شدید و شروع به انجام معاملات و فعالیت های اقتصادی می کنید. در نهایت، شما پول بدست می آورید و از نتیجه لذت می برید.
خشم + عشق= شوق و علاقه شدید
علاقه شدید+ عمل= نتیجه
علاقه شدید+ نتیجه= موفقیت
با ثروت آشنایی پیدا کنید
اگر شما زندگی پربرکتی نداشته باشید، در فقر زندگی می کنید. اما این وضعیت می تواند تغییر کند، زمانی که با ایده های پربار آشنا شوید. در اینجا اعمال بسیاری وجود دارد که شما می توانید برای آشنایی با ثروت انجام دهید: به مغازه های گران قیمت بروید و یک چیز هرچند کوچک را از آن مغازه بخرید، رانندگی ماشین های گران قیمت را امتحان کنید، از خانه های تجملاتی دیدن کنید. به طور خلاصه، یاد بگیرید بگونه ای فکر کنید که افراد پولدار فکر می کنند.
استقلال مالی زمانی می آید که شما بدانید به دنبال چه چیزی هستید. شما باید تصمیم بگیرید که دقیقا چه سبک زندگی را می پسندید و می خواهید. شما بایک نظر تنگ نمی توانید یک حساب چند میلیونی داشته باشید. برای بدست آوردن یک ثروت عظیم، باید اطراف خود را با افراد ثروتمند پر کنید.
زمانی که ذهن آماده باشد، پول خواهد آمد.

روی خود سرمایه گذاری کنید
تفاوت عمده بین افراد حرفه ای و آماتور این است که حرفه ای ها روی خود سرمایه گذاری می کنند و آماتورها روی دیگران. اگر به دنبال یک افزایش عمده در درآمد خود هستید، باید کتاب بخوانید، مهارت های لازم را کسب کنید و سمینارهای مرتبط با کسب و کار خود را شرکت کنید و از همه مهم تر از یک مربی کسب وکاری کمک بگیرید.
یک نکته جالب این است که تنها افراد فقیر هستند که به دنبال توصیه های مالی رایگان هستند. درست است که با خواندن مثلا این مقاله می توانید چیزهای بسیاری یاد بگیرید، اما زمانی که نوبت به استقلال مالی می رسد، تنها دانش آموزان جدی و سختکوش تصمیم می گیرند که روی خود سرمایه گذاری کنند و هرآنچه که برای بالابردن سطح کیفی مهارت ها و علمشان نیاز است فراهم کنند.
زمانی که شما روی خود سرمایه گذاری می کنید، هرکسی روی شما سرمایه گذاری می کند.
کمی وسواسی باشید
بی پروا، واگیردار و سرسخت باشید. اگر در داشتن این ویژگی ها کمی وسواس به خرج دهید، هیچ چیز و هیچ کسی نمی تواند شما را متوقف سازد.
زمانی که شما در انجام کارهایتان بی پروا هستید، نوعی اعتماد به نفس در مورد خودتان و آنچه که انجام می دهید بدست می آورید. به زودی مردم این اعتماد به نفس را احساس می کنند، چراکه شما یک روح واگیردار دارید. در این لحظه است که شما به هرکجا که لازم باشد می روید و کیلومترها را می پیمایید، تا به آنچه که می خواهید برسید، به این می گویند سرسختی. کسانی که دارای این سه ویژگی هستند، به زودی از لحاظ مالی مستقل خواهند شد.
موفقیت به معنای آن است که شما تبدیل به خود واقعی تان شوید.
زمان مهمتر از پول است
چگونه از زمانی که به شما تعلق دارد، استفاده می کنید؟ بسیاری از مردم از لحاظ مالی دچار مشکل می شوند، چرا که نمی دانند که چگونه باید از زمان خود حداکثر استفاده را بکنند. زمان محدود است و پول نامحدود. پس زمان خود را به بهای پول تلف نکنید. شما هرگز نمی توانید، زمان را به عقب برگردانید، اما پول را دوباره می توانید بدست آورید. اما همچنان بسیاری از مردم جهان هستند که به داشتن شغلی ادامه می دهند که اصلا دوستش ندارند و خرج خانواده ای را می دهند که به سختی آنها را می بینند.
دلیل اینکه افراد زندگی خود را با انباری از قرض و بدهی به پایان می رسانند، این است که آنها زمانی برای کار کردن روی چیز دیگری ندارند. زمانی را تصور کنید که شما تمامی زمان خود را روی آنچه که دوست داشتید کار می کردید و از طریق آن پول کسب می کردید. این وقتی امکان پذیر است که شما یک کارآفرین باشید. کارآفرینان موفق کنترل زندگی خود را به دست دارند، چراکه کنترل زمان خود را بدست دارند.
حساب هر تومانی را که خرج می کنید، داشته باشید
بسیاری از مردم این کار را به عهده حسابدار می گذارند و یا اصلا برایشان اهمیتی ندارد که چه قدر خرج می کنند و چه قدر در حسابشان است و همین آنها را به سمتی سوق می دهد که هرگز کنترل مسائل مالی خود را نداشته باشند. زمانی که شما پول خود را مدیریت می کنید، قادر خواهید بود تا بیشتر از آن داشته باشید. زمانی که می دانید، هر ۱۰ هزار تومانی که خرج می کنید، کجا می رود، خواهید دید که چگونه ده برابر آن را بدست می آورید. به طور خلاصه باید بگوییم که ثروت به مسئولیت پذیری نیاز دارد.
هرروز، شما باید حساب بانکی خود را چک کنید و تمامی هزینه ها را با مخارج مطابقت دهید. آنوقت قادر خواهید بود تا تعیین کنید که چگونه می توانید پول بیشتر به دست بیاورید، از طریق ارائه راه حل های مختلف به بازار. اگر شما از شاخه های مختلف، کسب درآمد می کنید، باید حساب آنها را در یک دفترچه و یا نرم افزار داشته باشید. هر پولی باید در جای مناسب خودش خرج شود، اگر می خواهید پول زیاد داشته باشید.

چگونگی تبدیل علاقه به کسب و کار

آیا می خواهید کارآفرین شوید؟

شروع یک کسب و کار همانند شروع یک ماراتون است. ماراتونی سرگرم کننده، هیجان انگیز که به شما حس زندگی می بخشد. اما این ماراتون سخت و خسته کننده و طاقت فرسا هم هست. برای برخی ممکن است حتی ترسناک نیز باشد. پس از خود این سوال را بپرسید. اگر نتوانستید جواب آن را بدهید، برنده نخواهید شد. اما اگر برای آن جوابی داشتید، آن را در طول این ماراتون در ذهنتان نگه دارید. مطمئن شوید که دلیل شما برای شرکت در این مسابقه، دلیل خوبی باشد. چون در برخی اوقات که ممکن است جا بزنید، این دلیل می تواند به شما کمک کند که همچنان به راه خود ادامه دهید.

چگونگی تبدیل علاقه به کسب و کار

کاربر گرامی برای مشاهده محتوا باید وارد سایت شوید.

خصوصیات یک کارآفرین موفق

تغییر عادات:اولین قدم میلیونر شدن

اگر مصمم هستید که تغییر کنید و می خواهید که موفق باشید، تنها کافی است که از تغییر عادت هایتان شروع کنید، آنوقت است که این تغییرات باعث تغییر شما نیز می شوند. به جای انجام فعالیت های متفرقه و بی فایده در هرروز مثل وبگردی و اتلاف وقت در شبکه ای اجتماعی، تلاش کنید که عادت های جدیدی مثل کتاب خواندن را جایگزین این فعالیت ها کنید. شک نکنید که این عادات مثبت منتهی به نتایج مثبت خواهد شد. صلاحیت و شایستگی خود را برای هر مقام و حرفه ای با داشتن عادات خوب افزایش دهید. با داشتن این عادات اعتماد به نفس بیشتری کسب کنید. افزایش صلاحیت فردی منتهی به افزایش اعتماد به نفس، کلید اصلی و موثر شما در دگرگون ساختن زندگی تان است و به شما در صعود به قله موفقیت که کسب ثروت و الهام پذیر بودن برای افراد جامعه است، کمک خواهد کرد. در اینجا به تعدادی از مهم ترین عادات اشاره می کنیم که به شما در میلیونر شدن کمک خواهد کرد:

خصوصیات یک کارآفرین موفق

کاربر گرامی برای مشاهده محتوا باید وارد سایت شوید.