موفقیت بزرگ

از بی خانمانی تا موفقیت بزرگ

از بی خانمانی تا موفقیت بزرگ

زندگی یک بی خانمان به داستانی الهام بخش مبدل شد
اندی اندروز نویسنده ی چند مورد از پرفروش ترین کتاب ها در لیست روزنامه ی نیویورک تایمز و از سخنرانان  مطرح است. او در مقابل چهار تن از رؤسای جمهور آمریکا سخنرانی کرده است و زیگ زیگلار از اون به عنوان بهترین سخنرانی که تا به حال دیده است یاد میکند. اما اندی اندروز همیشه این چنین موفق نبود.
در حقیقت او در زمان آغاز زندگی حرفه ای خود یک بی خانمان بود.

موفقیت بزرگ

موفقیت بزرگ

از داستان زندگی پیر مردی که به او آموخت چگونه بر شرایط غلبه کند و به موفقیت دست یابد لذت ببرید.
نام او جونز بود.
نه آقای جونز. فقط جونز.
من ۲۳ سال داشتم و زیر پلی در سواحل خلیج آلاباما زندگی میکردم که با او آشنا شدم. احساس تنهایی، ترس و بیشتر از همه عصبانیت من را رها نمیکرد.
زندگی ام آن طور که میخواستم رقم نخورده بود. والدینم از دنیا رفته بودند مادرم از سرطان و پدرم در یک تصادف اتومبیل  و به غیر از درآمد مختصری که از پاک کردن ماهی ها به دست می آوردم، یک سکه هم برای خودم نداشتم.

یک سوال در ذهنم پرسه میزد: آیا زندگی تنها یک بلیط بخت آزمایی است؟
آیا میشود که یک نفر خانواده و خوشبختی نصیبش شود و دیگری  مثل من از زیر پل سر دربیاورد.
و در این زمان بود که جونز را دیدم.
او پیر مرد عجیبی بود که اتفاقاً آن شب راهش به زیر آن پل، جایی که من زندگی میکردم، افتاد. وقتی کسی را نداشتم دوست من بود و زمانی که گوش شنوا نداشتم حقیقت را به من گفت.
جونز بیشتر از هر کسی که تا به حال ملاقات کردم به من آموخت و اگر به ویژه برای این سه درس نبود، ممکن بود هنوز زیر همان پل زندگی میکردم.

۱-   آدم های موفق زیاد میخوانند

همان شب اولی که جونز را زیر پل دیدم، قبل از اینکه برود از من پرسید: کتاب میخوانی؟

وقتی سرم را به علامت تایید تکان دادم، اضافه کرد: منظورم این نبود که میتوانی بخوانی یا نه، پرسیدم اهل خواندن هستی؟

تا آن زمان در زندگی ام وقتی موضوع به خواندن میرسید تنها کتاب هایی با عکس های ورزشی توجه من رو جلب میکردند. پس طبیعتاً دیدن سه کتاب کوچک با جلد های مقوایی نارنجی رنگ که او از چمدانش بیرون آورده بود برای من جالب نبود.

با دیدن اسم کتاب ها از او پرسیدم: زندگی نامه؟

او گفت: نه! -برقی در چشمانش بود  داستان های ماجراجویانه! پیروزی، شکست، عشق، فریب، تراژدی و پیروزی بهترین قسمت این است که همه ی داستان ها حقیقت داشته اند.
چیزی که در ادامه گفت برای همیشه در ذهن من باقی ماند: جوان، فراموش نکن، تجربه بهترین آموزگار نیست. تجربه ی دیگران بهترین آموزگار است.  با خواندن زندگی انسان های بزرگ، میتوان به اسرار آنچه آنها را برجسته کرده است دست پیدا کرد.
من تا سپیده دم وینستون چرچیل را خواندم. وقتی سه کتابی که جونز به من داده بود را تمام کردم، آنها را به کتابخانه برگرداندم و سه کتاب دیگر گرفتم. بعد از مدتی بیش از ۲۰۰ زندگی نامه را خواندم. نگاهی عمیق به آنچه فردی را به موفقیت میرساند توأم با عمل چیز هایی بود که مرا از زیر آن پل بیرون کشید.

۲-    متوسط نباشید

جونز گفته های زیادی داشت. چیز هایی که به نظر میرسید مناسب پوستر های کلاس درس باشند یا روی یک بنای تاریخی حکاکی شده باشد. این یکی از بیاناتی است که هر بار تلاش میکردم کاری انجام بدم که در نظر دیگران احمقانه بود، به من اعتماد به نفس و اشتیاق خاصی میداد (مثل انجام کمدی های ایستاده، سخنرانی کردن و یا نوشتن یک رمان پر فروش).
* اگر کاری را انجام بدهی که دیگران در حال انجام آن هستند، کار اشتباهی میکنی. چون بیشتر مردم به نتایجی که از نظرشان خارق العاده است دست پیدا نکرده اند.

آیا به دنبال نتایجی خارق العاده از زندگی خود هستید؟ دلیل بازدید شما از این وب سایت چیزی به غیر از این مهم نمیتواند باشد. بنابراین مهم است که در قدم اول میان افکار خود و دیگران تفاوت قائل شوید. در غیر این صورت در زندگی خود به نتایجی تنها متوسط خواهید رسید.

و انسانهای بزرگ، متوسط نیستند.
۳-   کشف کنید ( به همه چیز از دید باز نگاه کنید)

هیچ وقت نفهمیدم که از کجا پول در می آورد، یا حتی کجا میخوابید. فقط میدانستم که همین اطراف است.
با این حال برای کاری که انجام میداد یک اسم گذاشته بود، او خود را یک کاشف مینامید.
او میگفت: دیگران میتوانند آواز بخوانند و یا سریع بدوند، اما من چیزهایی را میبینم که دیگران به راحتی از کنارشان میگذرند. من به چیز هایی در موقعیت ها و مردم پی میبرم که چشم انداز آنها را شکل میدهد. این چیزی است که بیشتر مردم از داشتن آن غافلند: چشم انداز، بینشی وسیع تر.

این بینش وسیع دقیقاً چیزی بود که جونز به من هدیه داد و به من آموخت که باید آن را به دیگران منتقل کنم.
یک روز کمی پس از ملاقاتمان، جونز به من گفت که میخواهد جشن بگیرد. در آن دوران -عادت کرده بودم که روزی یک بار غذا بخورم، خیلی ذوق کردم. وقتی دیدم که او میخواهد با چند قوطی سوسیس وینی و ساردین جشن بگیرد بلافاصله ذوقم کور شد.
با این وجود یک وعده ی اضافه در روز میخوردم و نمیتوانستم از آن صرف نظر کنم، شروع به خوردن غذا کردیم. چیزی نگذشت که شروع به پرسیدن سوالات آزار دهنده ی خود کرد که از نظر من جواب های آنها بدیهی بود.
این بار این سوال را کرد: دارید چه میخورید؟
با تعجب به او پاسخ دادم: سوسیس وینی و ساردین…
-کجا؟
–  در شن و ماسه
او لبخندی زد و زیر لب گفت: همین فکر رو میکردم.
من کمی عصبانی شدم و گفتم: درباره ی چی دارید حرف میزنید؟
او گفت: جوان، تو تنها به شن و ماسه ی زیر پای خود و آنچه میخوری اشاره میکنی چون میخواهی این دو چیز تغییر کنند. بر حسب اتفاق تو ساردین و سوسیس وینی را روی شن و ماسه خوردی. من شام خود را در دشت و چمن با نمایی از اقیانوس خوردم.
او به پشت من زد و بلافاصله گفت: همه چیز به چشم انداز بر میگردد.

در طول روز به این موضوع فکر کنید  چه چیزی در زندگی شما هست که با چشم اندازی اشتباه به آن نگاه میکنیم؟ چه موقعیتی به ظاهر بد ممکن است در حقیقت یک نعمت باشد؟
واقعیت های ما همیشه بر اساس چشم انداز های مختلف شکل گرفته اند. اگر میخواهید که واقعیت های شما با موفقیت معنا شوند، این را بدانید- عدم داشتن چشم انداز ممکن است بهترین دستاورد هایتان را یک اشتباه جلوه دهد.
یک لحظه صبر کنید. نگاه کنید. بیاموزید. به دنبال فرصت هایی برای ایجاد چشم انداز بگردید. و وقتی این کار را انجام دادید، آن را برای خودتان نگه ندارید. کسانی که چشم انداز هایی را در اختیار دیگران میگذارند به عنوان یک رهبر پذیرفته میشوند و در دنیای امروز ارزشمند ترند.

درباره ی نویسنده: اندی اندروز
میلیونر خودساخته آندی اندروز
اندی اندروز نویسنده ی کتاب های پر فروش  چگونه میتوان یازده میلیون نفر را کشت؟ ، کاشف و هدیه ی مسافر- و همچنین یکی از سخنرانان مطرح سازمان های بزرگ جهان است.
زیگ زیگلار میگوید: اندی اندروز بهترین سخنرانی است که من تا به حال دیده ام.

مطالب مشابه در ایده باران

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *